تبليغاتX
حلق آویز
می خواهم خودم را همینجا حلق آویز کنم.دلت خواست تماشا کن
مرده شویت ببرد عید که باز آمده ای

مثل سل ، مثل وبا ، مثل کزاز آمده ای

حیف از آن همه آرامش و کم حرفیِ برف

که توی بد دهنِ روده دراز آمده ای

مزرع سبز فلک شد همه از داسِ تو له

ملخ آسا ، شته گون، مثلِ گراز آمده ای

برف از ترس تو در چشمه پناهنده شده

بی خبر بود که تو غیرِ مجاز آمده ای

مسئله بودن ما بود و نبودن اما

مثلِ یک دردسرِ مسئله ساز آمده ای

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/12/28ساعت 21:48  توسط علی مسعودی نیا  | 

نوبتِ خون ، سیاهرگ، زخمِ زبانِ نیشتر

باز بزن رگم!بزن!باز...دوباره ...بیشتر!...

رقصِ جنون نیا که من، آخرِ رقصِ چِندِشم

گیر نده !که می شوم، از تو روان پریش تر

حضرتِ حرف و معجزه،وِر وِرِ پند و موعظه!

بس که شنیدم این دعا، از تو شدم کشیش تر

باز به سرقتم بیا! از خطِ سبقتم بیا

من که تمامِ عمرِ خود، بوده ام از تو پیش تر

بس که در این هوای گه، هشت گرو شده به نه

ششدرِ بسترم شده ، از اثراتِ جیش، تر

نوبتِ خون، مجالِ سگ، نوبتِ خطِ تیغ و رگ

باز بزن رگم!...بزن!...باز...دوباره...بیشتر!...

+ نوشته شده در  جمعه 1385/12/25ساعت 21:45  توسط علی مسعودی نیا  | 

دوباره درد می کشم

از این عبور بد لجی که باز مثل بولدوزر

میان پیچهای مغز من تلو تلو

عقب...جلو...

و باید از مخم عصب کشی کنم

نگاه تو چه حیرت مدوری ست!

و پلکِ تو سکونِ خنده آوری ست...

نه این که طعنه می زنم

که جای طعنه زخم و زخم طعنه بی اثر

ولی از آن زمان که بینِ ما

دوباره بیم اصطکاک می رود

مدام فکر می کنم،

که عشق ما ؛

شبی به فاک می رود...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/12/21ساعت 21:46  توسط علی مسعودی نیا  | 

یعنی تو باور کردی ؟ ...من که نه...اصلن

یعنی همین که چهل ساله ای دورت بگردد و من هی کف

یا که حامله باشی توی این رختخواب بی آب و علف؟!

حیفِ این همه جنین که توی الکل پرپر کردی...

من که نه...خودت ولی باور کردی؟

یعنی باور می کنی که حضرتی کنار صلیبت جفت کرده باشد

و این همه حرف مفت

که چاک دهانم را باز نکنم خیلی بهتر

خیلی از باز شدن خیلی چاک ها بهتر

حالا بی خیال که  اصولن مرا خر کردی

من که هنوز نه...خودت ولی باور کردی؟

باور میکنی که قیچی قیچی شده حرفم بریده بریده و حالا کور خوانده ای؛

کسی که توی باغ بیداد می خواند لابد مالِ شعرِ بنفشه بود

دختری که با شمعِ تولدش آتش گرفت توی شعر بهار

انسکلوپدیای من کجاست چلچله؟

انسیکلوپدیای من کجاست؟!

باز که انگاری شعرم را دو در کردی؟

چندان پیچیده نیست ...

یعنی من که قطعن...ولی خودت باور کردی؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/12/20ساعت 20:40  توسط علی مسعودی نیا  | 

هی که نمک به حرامی و نمی فهمم از کجا

نمی فهمم از کجا یک دفعه می آیی با لبخندی نسبتن ملیح

و با حالتی نسبتن کریه می لغزی لا به لای پیچ های گردویی مغزم

و می خوابانی مرا با چشم هایی گو د افتاده لنگم می کنی همان کنار

تا برایت نعره هایی بزنم در مایه های شور و نمک به حرامی

می دانم...می دانم عاشق نعره هامی

اما خدا وکیلی امروز تا حدودی اربعین است ،

و من به مناسبتِ غریبی کلی میگرن دارم...

+ نوشته شده در  شنبه 1385/12/19ساعت 20:41  توسط علی مسعودی نیا  | 

تقریبن تیرِ تو خورد به اینجاهام...

یعنی اینجاها یی که تو نیستی تیر خورده به شدت

یا جاهایی که تو بودی پر شده از حفره حفره حفره

و جایی شبیه شکمم سفره

و این که غیبتِ تو همیشه از حضورت ناگهانی تر

و جنونی که می فرستی برایم ، آنی تر

آنی تر از این که می رود لای زخمم ، تو بگو استخوان مثلن

خصوصن زخم تیری که هی حفره حفره

و دارم برایت شیرین کاری می کنم ماری که می کشم بیرون از گلو

حتی می خواهی گورم را از این که هست گم تر کنم برات؟

می رفتم همین حالا به خدا اگر فلج نبود پاهام

اما تیرِ تو خورده تقریبن به اینجا...اینجاهام

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/12/18ساعت 0:17  توسط علی مسعودی نیا  | 

...اما پرنده ای که دم غروب از روی نرده های بالکن پرید

گویا تمامِ مرا با تمامِ وجودش اریب می دید

که جای تمامِ پسرهای سینه کفتری

پرپرمی زنم لای بالشهام

جای لولیدن توی آغوشی که اسمی تکان دهنده داشت

گویا مرا اریب می دید پرنده که آینه هم کج شد

و قابهای روی دیوار کج شدند

و آدم های توی قاب ها ریختند روی خوابهای من

با سینه هایی که احتمالن کفتری بودند

و من توی بالشها اریب می شدم لای آغوشی تکان دهنده

و با صورتی خنده دار مو به مو لاس می زدم با گیسوهایی مفقود

به هوایی که از جرزِ پنجره تو می آمد و شبیهِ لب گرفتن بود

و مرا به جایی سمتِ نرده های بالکن دعوت می کرد

جا می شدم شاید اگر لای جرزِ پنجره صاف می شدم

اما پرنده ی دمِ غروب اریب می دید به شکلی غریب

و انگار اصرارِ عجیبی به مردن داشت ۰۰۰

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/12/14ساعت 18:30  توسط علی مسعودی نیا  | 

در من آدمِ قرمساقی هست

که مدام صدا می زند : بیا!

گاهی که می روم روبروی آینه حتی توی آینه حتی توی گلوی آینه حتی

نشان می دهد مرا به خودم و می آورد بالا حتی می آورد حالا حتی می آورد

پشت آینه حتمن آدمِ گنده لاتی هست

که حرف حساب سرش نمی شود حتی آخرش نمی شود حتی باورش نمی شود

با گریه ای که می گویم اشکِ چی؟ ...کشکِ چی حتی؟

که من اصلن سر ندارم حتی دوستِ دختر ندارم حتی

حتی ندارم خیلی از آن چیزها که دارند همه حتی

از دهنِ خانه ام حرف هایی در آمده شبیه آدمیزاد

شبیه دخترهای چاق حتی شبیه اتفاق حتی شبیه آدمی قرمساق حتی

که مدام صدا می زند : بیااااااااااااااااااااااا!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/12/10ساعت 20:23  توسط علی مسعودی نیا  | 

امروز توی کارگاه شهید شدم...نه این که فکر کنی حالم گرفته شد ها!...نه...کلی هم خندیدم...خندیدم به حماقتِ خودم که گاهی فکر می کنم هر مزخرفی نوشته ام یک شاهکار است...که نیست البته...من آدم نازک نارنجی مزخرفی هستم...فروتنی نمی کنم ها!...نه به جانِ دوست...باکم نیست از این مزخرف بودن و حتی گاهی دوست دارم این شهادت ها را ...ولی وقتی زرشک تحویلم می دهند ، به طرز رقت انگیزی (لا اقل برای خودم) مظلوم می شوم و موقعیت گریه داری پیدا می کنم...حالا می خواهم بروم گریه کنم و بعد بروم مشق های فرانسه ام را بنویسم.پس چی فکر کردی؟...من شاعر انتلکی هستم که انش بر تلکش می چربد البته...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/12/10ساعت 20:15  توسط علی مسعودی نیا  | 

موهایم را بلند کردم

شاعر نشدم

کلاه کج گذاشتم

شاعر نشدم

سیگارهای قهوه ای کشیدم

شاعر نشدم

شب شعر رفتم

شاعرنشدم

شعر گفتم حتی

شاعر نشدم

خودکشی کردم

نشدم

حالا می خواهم همینجا خودم را حلق آویز کنم

دلت خواست، تماشا کن!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/12/08ساعت 19:6  توسط علی مسعودی نیا  | 

دنبال همان گله ی دنبالِ تو بودم

میشی دو درم کرد و به آغل نرسیدم

هی پله شدی زیرِ قدمهام و سر آخر

از پله شدم پرت و به آن پل نرسیدم

فا می رِ دو سی لای من و لای تو یک گام

از ترسِ سکوتِ تو به یک سُل نرسیدم

طالب شده بودم ، خودِ بن لادنم امروز

ملاعمرم مرد و به کابل نرسیدم

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/12/05ساعت 18:24  توسط علی مسعودی نیا  | 

مشکی رنگِ عشقه!!!

 

نشسته منتظر در ايستگاه و چادرش مشكي

گرفته ضربه ي باد از رخِ سيلي خورش، مشكي

 

نمانده شوكتِ برق سپيديهاي پنهانش

سپيدي هم اگر ديدي زماني ، بشمرش مشكي

 

- چه بدبيني تو !اين هم نيمه ي خالي ليوان است!

- رها كن !نزدِ ما همواره  خالي و پرش مشكي...

 

مرا ده ساله خواباندند در آغوش شيخ الموت

پسِ دشداشه پيدا آلتِ چون اشترش مشكي

 

پياز و تازيانه ، لرزش صرعين بالشها

طنين تخليه در لحظه ي طاقت برش مشكي ...

***

نشسته منتظر در ايستگاه شك به هيچ آباد

خورد بر سايه بان باران لعنت: شرشرش مشكي                                               
+ نوشته شده در  جمعه 1385/12/04ساعت 15:34  توسط علی مسعودی نیا  |