|
می خواهم خودم را همینجا حلق آویز کنم.دلت خواست تماشا کن
|
کرمی به تنم یکسره در آمد و شد بود
می ریخت به گوشم پیِ هم زوزه و عوعو
انگار که یک عالمه سگ توی کمد بود
از آینه هی چشمِ خودم تخلیه می شد
با لخته نگاهی که سراسیمه و قُد بود
بیدار شدم چشم در آیینه گشودم
آنجا نفسم راهیِ قصابی خود بود
خون بود روان از همه جای بدنم باز
بختِ منِ بد بخت از اول پریود بود
که عشق آسان نمود اول ، برای کُلّ اُسکُل ها
اصولن اِیوَل ای ساقی ، که پیپم باز می چاقی
وطبعن من به سوی تو ، بسی دارم تمایل ها
بیا ساقی به کاری شو! بیا دختر فراری شو!
که کسبت سکه خواهد شد ، خصوصن زیرِ آن پل ها
به می دروازه رنگین کن، به سمتم شوتِ سنگین کن
که دایی وار خواهم زد ، در آن دروازه من گل ها
شب تاریک و من پای پیاده اولِ جردن
کجا دانند حالِ من، در و دافِ پسِ رُل ها؟!
حضوری گر همی خواهی ، از او غایب مشو هرگز
وگر نه ثبت خواهی شد ، درونِ لیستِ مُنگُل ها...
ای تف به همین لحظه ، همین لحظه ی آتی!
لبیک ،لبِ پیکِ عرق هم که پریده
نذری بده تو کوچه شرابِ صلواتی
همواره حَشَر عیش بشر بوده به دنیا
یعنی که تو هم عضوِ گروهِ حشراتی
این عربده لایعقلِ نشخوارِ عرق نیست
خو کرده غزلهام به این نعره ی ذاتی
فوتِ ملک الموت پس انداخته ما را
ول کن که تو هم عینِ خودم رو به وفاتی
با این همه میلم به لبِ چون شکرِ توست
تو قند و نباتی ، شکلاتی ...شکلاتی...
حتی به زحمت انتهای فروردین
حتی به زحمت اکتشافاتِ شکوفه روی درخت
و من از بس که دارم می میرم
حوصله ام ته کشیده از ته
با کلی بامدادِ چرتی لاس می زنم
با وجودی که حتی به زحمت چارشنبه سوری تمام شده
به زحمت یا مقلب وارد قلوب شده
و هنوز رد سبزه ها روی آسفالت پیداست
از بس که دارم می میرم
باورم نمی شود که پروانه ی روی دستِ بنفشه پاک نشده!...
باز کشیده می زند
حیف که گریه پیله ای
گِردِ تنم نمی تند
*
هر چه به بازیِ جنون
عیشِ کلاغ پر شدم
باز تو پر کشیدی و ،
عاقبتش دو در شدم
*
حال من و عواقبِ
این همه شعرِ یائسه
شاخِ نباتِ جنده ام
با تو نشد مقایسه
*
گیر نده عزیزِ من
باز به کله ام زده
نی لبکم شکسته و،
گرگ به گله ام زده
*
من به دو بیت دلخوشم
تو هوسِ دوبی کنی
خوش که بلیتِ مرگ را،
توی دلم OK کنی
توی فکر من شبیهِ دسته خر
من تمام شب نفس نفس
خواب های بی حیای تا به تا
چرخ می زند اتاق
چرخ می زند به گرد نافِ من
گوش می کند به اعترافِ من
لو که می روم جلو که می روم
سمتِ در تلو تلو که می روم
در کنارِ در مترسکی لزج
ایستاده روی کرت های خون
من بریده
من شکسته
من جنون...
منگِ این که در هوای پر زدن
بادبادکم چرا هوا نرفت؟!
در حوالیِ سرِ بریده ام،
هیچ کس به جز خودم به گا نرفت
هست خاطرم فقط که نصفه شب،
از شکافِ مادرم که رَد شدم؛
در هزار و احتمال و خرده ای
توی آسمانِ عُق رَصَد شدم...
اصرارِ زمین به چرخیدن
اصرار مخچه به دردهای ارتو پدی
یعنی که امشب حوالی دوازده و چهل و پنج دقیقه
من شاید - باید- نفس بکشم هنوز با کلی متاسفانه
گیجاگیجِ سری که می رود به جاهایی حوالیِ کما
کلی حرف های تخمی تخمی دارم برای شما
و دارم هی برای خودم قیافه می گیرم اینطوری...یا گاهی اینطوری...
با فیگورِ اصرار دایره به تکمیل سیصد و شصت
اصرار مثلث به تثلیث
اصرار استیصالیِ مستطیل به چهار گوشگی
و دارم هی قیافه میگیرم هی قیافه برای خودم اینطوری...
حوالیِ دوازده و چهل و پنج از حدودِ سیصد و شصت
و احتیاط مداوم من در غصه خوردن
یا حتا عادتِ غریبِ من به جان سپردن
باید امشب قبرم را چراغانی
و تا دوازده و چهل و پنج دقیقه اشهد خوانی