|
می خواهم خودم را همینجا حلق آویز کنم.دلت خواست تماشا کن
|
لمیده توی خونِ من، دوباره مرگِ کودنی
هجای تیغ و شاهرگ! چرا رگم نمی زنی؟
نگاه تو مخدِّرم،برای مرگ حاضرم
تو نشئه سازِ بی نیاز از سرنگ و سوزنی
هوای این ملافه سرد می شود بدونِ تو
تو جبهه ی هوای گرم از حوالیِ تنی
پَرَم اسیرِ قید شد، صدام در تو فِید شد
سکانسِ آخرین دقایقِ تنفُّسِ منی
سوال کرده بودی از مداومی که بی تو ام،
جدالِ علم و ثروتی، که واضح و مبرهنی
ومن تو ام عجالتن، اگر چه در نهایتن:
منم که احتمالن ام، ولی تو مثلِ حتمن ای
و دوست دارم ات که دوست دارم ات ولی،
نمی رود فرو به سنگ، میخ های آهنی
به لب رسیده جان من ، که حالِ من گرفته ای
رسیده ای به حالتی که فیتِ لب گرفتنی
چه سود از دلت که هی مدام حبسِ سینه است؟
نه می دهی؛ نه می بَری،نه می بُری ؛ نه می کَنی...
ارگاسمِ گیاهانم ، در حینِ فتو سنتِز
چشمان تو گازم زد، هاری به کزازم زد
مسلول و فلج کردم، در گوشه ی چشمت کِز
جای لبِ من شق شق،اُربیت زدی هی سق
ای خاک به فرقم که، حتی نشدم سقّز
از بس که ولم کردی،هی خون به دلم کردی،
مانده دلِ من دائم، در وضعیتِ قرمز
با این همه باز اکنون، از حد نزنم بیرون:
لب های تو ؟!...ها...شاید...،آغوشِ تو؟!!!...نه!!!! هرگز!...
یا که مرا تنگِ خودت جا کنی
باز خفن وار تماشایی ام
دوست نداری که تماشا کنی؟
خسته شدم ...هی دهنم صاف شد
آمده ام تا تو مرا تا کنی
در دلِ شب های تو لولو شدم
تا مگر از ترس ،تو لالا کنی
خواستگار نفست گشته ام
بلکه بر این پنجره ها ، ها کنی
حاشیه ی چشم تو شکل من است
سعی نکن یکسره حاشا کنی!
در نفس و نبض تو حل می شوم
تا به دمی حلّ معما کنی
حال کمی زندگی ات می کنم
تا تو کمی مرگ مهیا کنی
تو برو و کلّ جهان را بگرد:
عمرن اگه لنگه مو پیدا کنی!
بيانيه شماره هزار و سي سگ و خرده اي سر دبير، مدير مسئول و صاحب امتياز حلق آويز
از آن جايي كه ما در عرصه ي شعر قلل مرتفعي را فتح نموده ايم و كارمان حرف ندارد ، و از آنجا كه دوستان در حلق آويز تمام اين خزعبلات را شعر مي گيرند و به بخش تفكيك موضوعي اين ساحت اينترنتي دقت نمي كنند كه مواضع (جمع موضوعات) ما در دو بخش آن لاين نگاري و دل نگاري طبقه بندي شده و ارتباطي به شعر هم ندارد و بنده هم به شعر ربطي ندارم و شعر هم متقابلن به بنده؛ فلذا طي اين بيانيه مراتب برائت خود را از هر گونه نيت شعري در نگارش اين سطور اعلام نموده و از مخاطبين گرامي خواهشمندم ، از من تقاضاي شعر ننمايند ، چرا كه بس كه كيفيت كارم بالاست ، مي ترسم شعرم دو در شود...
با تشكر
علي مسعودي نيا
همه كاره ي خفن وبلاگ حلق آويز و حومه
من اما دیگر بر نمی گردم به سمتی که چشمم همیشه می گردد
کنار سنجاق ها و صندل و گلِ سر،
اصلن بیایی که چه گلی به سرت بزنم؟
رفتن ادامه ی طبیعی شبیهِ توست
که خیلی روگردانی از شبیه من
چرا دلت نمی سوزد برام؟
من غصه می خورم
درد می کشم
گریه می کنم
اصلن فکر کن که مادر من مرده
اصلن فکر کن من سرطان دارم!
این همه حرفِ دهن سوز دارم و دلت نمی سوزد برام
هی که خاتونی و روگردان از هر چه شبیه من
" من در آیینه رخِ خود دیدم،
و به تو حق دادم"
شاید آینه اشتباه می کند
اما تو که اشتباه نمی کنی!
"زشت شده ام...
شبیه دوستان دبستانی ام..."*
خیلی زشت...
می خواهم از دیدن تو پرهیز کنم
می خواهم دوباره خودم را همین جا حلق آویز کنم
دلت خواست ، تماشا کن!...
*پی نوشت:با اجازه از بنفشه خانم فریس آبادی که سطری از شعرش را به طرز بی شرمانه ای دزدیدم!
زمزمه هایم به چرا رفته اند
باغچه ها توی کما رفته اند
وای از این پنجره کُپ می کنم
آن همه تصویر کجا رفته اند؟
وای نریزند به روی سرم،
این همه فیلی که هوا رفته اند!
آن ممه ها قسمت لولو شده
خاک به گورم! ممه ها رفته اند
باز در این ثانیه ساموار پارُل،
آن همه جاکش همه جا رفته اند
شوی زنا شوییشان شسته شد
جمعِ کثیری به زنا رفته اند
خیل عظیمی پس از اتمامِ روز
تا شبِ مادر به خطا رفته اند
حیف هواهای غریبی که هی،
لای نفس هام به گا رفته اند
هرزگی شعر مرا هم ببخش
گر چه کمی هم به شما رفته اند...
حَ حَ حرفم هَ همه تِ تِ تِ تکرارِ تُپُق شد
باز مایل شده بودم به هواهای عمودی
خاطرم نیست چه کردی به عمودم که افق شد...
گفته بودم که بیایی بکنم عقده گشایی
چه بگویم که همه عقده ام از دستِ تو عُق شد
خواب در ناحیه ی نافِ تو تا ولوله انداخت،
دوستت دارمِ من بادِ هوا ، دودِ چپُق شد...