تبليغاتX
حلق آویز
می خواهم خودم را همینجا حلق آویز کنم.دلت خواست تماشا کن
کمی شکنجه تر برو!

کمی که دورتر

سیاه تر

کمی که خوب حس کنم

دو باره از همیشه بی پناه تر

چه خلوتم!

چقدر آدم از کنارِ من...

چقدر از نگاهِ دورِ تو چروک می شوم!

چقدر خنده دار و پوک می شوم!

غرورِ مضحکی که لا به لام هی ذلیل شد

و لامِ آخرش به آخرم رسید:

علی فقط علیل شد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/03/31ساعت 22:12  توسط علی مسعودی نیا  | 

لطفن سرم را روی شانه ات

بعد برو دنبال تکه های دیگرِ تنم بگرد!

توی گنجه ات را بگرد...

توی مثلن مردمک هات را

لطفن بگو گریه ام کنند

من گریه دوست دارم

ضمنن توی زباله ها را هم

و لای عکس هایی که با گربه ام

لطفن روپوشِ سفیدت را بپوش

مرا معاینه کن

توی حلقم را بچرخ

که تنگِ بغضم چسبیده ای و نفس  که ندارم دیگر

یعنی توی حلقم

تنگِ بغضم

اسم تو می کشد پنجه

بگرد همه جا را...حتا توی گنجه دنبالم

دوباره که دارم می نالم!

لطفن تو دوباره بخند

روپوشِ سفیدت را که می پوشی

بگرد لای هق هقِ توی گوشی

یا مثلن نبضم را بگیر

یا لطفن مرا بمیر

لطفن مرا بمیر

لطفن مرا...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/03/29ساعت 22:38  توسط علی مسعودی نیا  | 

انگار چشم هایم شیری اند هنوز

که نگاهم این همه لق

و اصلن می توانم لال تر از اینها باشم

بیایم روبرویت دراز بکشم

عینن شبیهِ مرده

و ملافه ای سپید بکشم روی تنم

روی صورتم

روی چشم های شیری ام

عینن شبیهِ مرده

یا بخوابم روی تختخوابی

انگار که قبر

و پتویی برایم سنگِ تمام

و فکر کنم به چشمهایی

که توی چارگوشِ کوچک آینه قاب می شوند

وبه خودم که می افتم از سر

از پا

عینن شبیهِ مرده

و هی به دهانِ کج ام هی می خندم هی

و دیگر آن را می بندم هی می بندم هی

نفس هم احتمالن نمی کشم به کشیدن

شبیهِ مرده عینن

دارم کم کم

کم کم دارم از خودم خداحافظی می کنم

آرام...بی هراس...شمرده:

عینن شبیهِ مرده...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/03/27ساعت 23:19  توسط علی مسعودی نیا  | 

حالا که افتاده ام به هق هق

ترجیح می دهم به جای دق

راه بهتری پیدا کنم

بشوم یکی از همین اشیای دور و برت

ترجیح می دهم که گلدانِ توی پاگردت باشم

که گاهی بالاجبار کنارم قدم بزنی

یا چراغ خوابِ اتاقت

که هر شب روشنم کنی

یا عروسکی گنده و احمق

که هی لباسم را در بیاوری

هی دوباره تنم کنی

من دارم با تو رک حرف می زنم...

چرا هی سرت را می چرخانی به وری که نیستم...نمی روم

این سطرها خیلی گریه دار اند

خیس اند اصلن از بس که خیس اند چشمهام از بس

بس نمی کنم

یکی باید خودش را به آن راه بزند

امشب یا فکر می شوم و می زنم به سرت

یا می شوم یکی از همین اشیای دور و برت

مثلن گلدانِ توی پاگرد

و یا این نوشته ها که کسی به حالشان گریه نکرد...

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/03/25ساعت 21:56  توسط علی مسعودی نیا  | 

حالِ سگ دارم شبیهِ ضدّ حال

باز دارد مرگم امشب احتمال

احتمالن مرگ سگ جذّاب نیست

کاشکی زرّافه بودم، یا شغال

مثلِ هی خمیازه ، هی سیگار و کف

مثل نارنج و کسالت های کال*

تشنه ی نارنجی ام بختم سیاست

آرزویم باغ های پرتقال

حل شدم در گیس هایت خیسِ خیس

محو شد چشمم به حدّ انحلال

من که لالِ لام تا کامت شدم

باز می خواهی که باشم لالِ لال؟

ماه خواهم شد از این زهرم نترس!

مانده یک "ه"ازهلاهل تاهلال

در خلال فرصت چشمان تو

در سکوتم هست کلّی اختلال

دوستت دارم ، غلط کردم ولی

رفتن و دیوانگی را بی خیال!

کیسه های مغزم از نو پاره شد:

آشغال آمد دلیلِ آشغال...

 

* با اجازه ی بهاره خانم فریس آبادی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/03/23ساعت 22:54  توسط علی مسعودی نیا  | 

دیگر بریده ام از تیغِ روی گردنم

که مثل ساعتِ روی دیوار کند می زند

و ازگردنم بریده ام دیگر

که از این همه تیغ زده نمی شود

شیر یا خط می اندازم ...خط می اندازم روی گلوم

اگر شیر آمد که هنوز دهانم بویی می دهد

اگر خط آمد می اندازم گردنم را سمتِ رد شدن اش

که تو از می دانمی که می دانی هنوز چیزی نمی دانی

مثلن نمی دانی که با گیس هات خیلی خوبم

وگاهی که می بینم گیس هات جای قبلی نیست

دچار حمله های قلبی می شوم

تیغ می زنم گردنم را می زنم از تیغ

جیغ می کشم گیس هایت را می کشم از جیغ...

+ نوشته شده در  جمعه 1386/03/18ساعت 21:14  توسط علی مسعودی نیا  | 

درد می کند جای نگاه تو توی مردمک هام

درد می کند

چشمهایم را که می بندم حتی تیر می کشد

من برای مردن خیلی پیرم

و دردهایی هست که مثل خوره

و کلی هدایت که توی سرم بوف کور می خوانند

به قصد کشتنم آمده اند از حوالی چشم تو

و گرنه این طرف ها هوا معرکه است

نه حادثه ای توی آینه اتفاق می افتد

نه پرنده ای خودش را به پنجره می کوبد

تنها وقتی دور و برم می پلکد چشمهات

درد می گیرد جای نگات

چشمهایت را ببند!

که این منم در آستانه ی فصلی گند...

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/03/11ساعت 16:58  توسط علی مسعودی نیا  | 

سری که نمی زنی به حوالیِ شانه ام سری

بی هوا که گریه می افتم به گریه ای به هوات،

و هی سری که روی شانه ام خالی مانده جات...

گریه های هایِ بی هوای حیفِ شانه ام               که خالی جای تو

دارم ات که می میرم ات از ندارم ات سری روی شانه

کرمم...شبیهِ ابریشم ام ...شب تابم از حلولِ پروانه

کرمم بی ابری...شبی که بی تابم...     پیله می کنم؛

شانه بالا که می اندازی ام بالای شانه

دارم که می میرم ات از بس که ندارم ...هی می میرم ات

داد می زنم به زبانی که کسی یادم نداد و ،

Je Suis Malade

یعنی که بیمارم

هوایم پس افتاده ،هارم

پس افتاده ام به هوای شانه ات مادر زاد و،

Je Suis Malade

Je Suis Malade

اصلن من که نیستم آدم ات که نیستم!

به جهنم که اخراجی از بهشتم:

تلخم

کثیفم

زشتم

Je Suis Sale Sans Toi

تو آمدنت را به سویی به تاخیرم انداخته ای

پیرم انداخته ای سویی

ولم کرده ای به هوایی که نیست نشانه ای از شانه هات

من رهاتم که مثلِ موهاتم شناگرِ باد و،

Je Suis Malade

Malade

یعنی که می میرم ات - دارم

یعنی اکیدن بیمارم

یعنی که دردی ازقبیلِ اعتیاد ،

بس که سرت از شانه ام افتاد و،

Je Suis Malade

Parfaitement Malad

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/03/04ساعت 18:28  توسط علی مسعودی نیا  | 

بی همگان به سر شود،بی تو به سر نمی شود

کلِ جهان دو در شود، عشق دو در نمی شود

کاشته ای مرا بیا،وای تو رو خدا بیا!

مهلتِ دیر کردنت،زود گذر نمی شود

گفتمش عور می شوم،سانم و سور می شوم

گفت :برو!ممیّزی،شاملِ خر نمی شود

هی خانم ! کجا ؟کجا؟ ربط ندارد این دو تا:

هر پسری که دوست شد،دوست پسر نمی شود

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/03/03ساعت 21:1  توسط علی مسعودی نیا  |