تبليغاتX
حلق آویز
می خواهم خودم را همینجا حلق آویز کنم.دلت خواست تماشا کن

جیغ ِ ناقوسم و از ناله ی زنگ آویزان

مارم از شانه ی ضحّاک ِ دَوَنگ آویزان

من که در بعثت ِ خود سینه به دریا دادم،

یونس ِ مرده ام از حلق ِ نهنگ آویزان

از پس ِ آن همه تزریق ِ نفس توی رگم،

پوستی مانده که آن هم به سرنگ آویزان

باز دندان ِ شکسته...باز بازوی کبود

حلقم از هق هق ِ پیشانی و سنگ آویزان

باز شَل می زند این لحظه ی مادر به خطا

عقرب از عقربه ی ساعت ِ لَنگ آویزان

تنم از تیغه ی اخموی دو ابرو مجروح

گوشتم شرحه و از فکّ ِ پلنگ آویزان

سر ِ من منگ ترین جای جهان است انگار

نعشم از خرخره ی این سر ِ منگ آویزان

خسته عق می زنم از خود، بشود کاش امشب،

مرگ از چنگک ِ این سینه ی تنگ آویزان

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/29ساعت 23:21  توسط علی مسعودی نیا  | 

...و دیگر این که افتاده ام

و این که دارم در تصادفی مشکوک به قتل می رسم

و جان می کنم در حضور عابران محترم

                  (به رانِ محترم هم البته گوشه ی چشمی خون آلود)

و مردی که با ظاهری موقر (گیرم پالتو و کلاه و پیپ و عصا)

چیزی در مردمک هایم پیدا کرده و هی می جورد

حدقه ام را می جورد با عصاش

چشم هایم قل می خورند روی آسفالت

و زنی هم سرش را تا کمر فرو برده توی حلقم

و سعی می کند اشتهایم را باز کند

و دیگر این که کماکان افتاده ام

و دارم در تصادفی مشکوک

به تمامِ زبان های نیمه جانِ دنیا به قتل می رسم

شاید هم این دختر بدش نیاید که توی کبدم چرخی بزند

و لب هایم را توی کیفش قایم کند و برود خانه

احشای من در این تصادفِ مشکوک اعلامِ خود مختاری می کنند

و دیگر این که باقیِ ماجرا حرفِ زیادی ست

دیوانگی کارِ جوادی ست

دیوانگی کارِ جوادی ست...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/25ساعت 17:6  توسط علی مسعودی نیا  | 

سرسره ی جنونِ من رفته به سمتِ سرسرا

قهقهه سر دهم کمی، تا برسم به قهقهرا

هرزه ی تاجر است این، هی جِر و واجر است این

مرغِ مهاجر است این ، سوگ سرای ماجرا

هست دو باره پس هوا، لج شده با نفس هوا

گاه فرو نمی شود، گاه نمی شود فرا

ای که درونِ پرده ای! با نفسم چه کرده ای؟

تا ندریده پرده ها، از پسِ پرده ها درآ !

هی که امین شدم نشد،غارنشین شدم نشد

بعثتِ من نمی رسد، در خفقانِ این حَرا

از همه سرنگون شدم، دون به توان ِ دون شدم

قرمزِ دونِ ما نشد، طیفِ غریبِ ماورا

گفتی از این عذابِ سگ، تیغ بکش به شاهرگ

من چه کنم عزیز ِ من؟ مرگ نمی کُشد مرا...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/22ساعت 21:52  توسط علی مسعودی نیا  | 

افتاده ام این وسط کمی زخمی

زخمی که عفونتش تماشایی ست

افتاده ام این وسط...همین اینجا

تا باز نگویی ام که : هر جایی ست...

 

بسیار از این عبور ِ کفش آلود

با پای مسافران لگد خوردم

پاها دو سه بار جای بد خوردند،

من هم دو سه بار جای بد خوردم

 

قل خوردم و قل...رسیده ام حالا،

اینجای همین وسط که می آیی

افتاده ام این وسط کمی زخمی

زخمی و عفونتی تماشایی:

 

افتاده ام این وسط کرخ...بی جان

مرگی ست که راه در سَرم دارد

باید برسد دوباره تیپایی

تا از سر ِ راه تو بَرَم دارد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/14ساعت 21:4  توسط علی مسعودی نیا  | 

از گوارش ِ تنم بر می گردم

طعمِ گلویم هنوز مانده زیر ِ دندان هام:

باید مرده باشم...

کیفی نمی دهد این ضربتی که می خورد مرا مدام

بالا نمی آورد گلوی مرا،

دیوانه ای شبیهِ خودم توی آینه ی ماشین

زیرم بگیر...

از همان طاقتِ نمانده؛ زیرم بگیر

دیگر نمانده برایم رویی؛ زیرم بگیر

من خرابِ چفتِ آرواره

تکّه تکّه

پاره پاره

باید مرده باشم

خیلی پیش از این ها

خیلی تر پیش از این ها

چیزی حدودِ سال هزار و سیصد و میخک

هزار و سیصد و گنجه

هزار و سیصد و انبه

هزارو سیصد و بغض

هزار و سیصد و مرگ

باید مرده باشم حتمن

باید مرده باشم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/01ساعت 21:2  توسط علی مسعودی نیا