|
می خواهم خودم را همینجا حلق آویز کنم.دلت خواست تماشا کن
|
رادیو مرگ ۲
خواب دیدم...خیلی خواب دیدم...خواب دیدم نشسته ام وسط حوض و ماهی ماهی ماهی دورم می چرخد.نشسته بودم وسط حوض و خیس بودم و هی ماهی ماهی ماهی می چرخید دور سرم حتی.سرم درد می کرد انگار یا حالا که دارم تعریف می کنم شاید سرم درد می کند.فواره ی حوض بود پیش رویم که آب از دهانه اش بیرون می جهید یانه...دهان خودم بود و آب حوض از دهانم فواره می شد و شُرّه می کرد روی ماهی ها.ماهی ها خوششان بود که آب از آن بالا قطره قطره قطره هی بپاشد روی سرشان و درد می کرد سرم که می چرخید دنبال ماهی ماهی ماهی ها...آب از دهانم فواره می زد و درد می چرخید توی سرم دنبال ماهی ها...یعنی یادم نیست.نشسته بودم وسط حوض و عکسم افتاده بود توی آب یا روی آب انگار...روی آب افتاده بود عکسم و لای ماهی ها بودم و درد درست اینجا بود.درست وسطِ پیشانیم.ماهی ها خوششان بود و هی تن می زدند به عکسم و درست همینجا.درست وسط پیشانیم چاقویی فرو رفته بود و می چرخید می چرخید دنبالِ ماهی ماهی ها...از شُرّه های آب بود یا نمی دانم شاید عرق کرده بودم که پریدم از خواب و خیس بودم.خیسِ خیسِ خیس...خواب و بیدار مانده بودم زیر ملافه و پاهایم بروم/نروم می کردند.بیرون زدم از زیر ملافه و رفتم و هی آب آب آب زدم به صورتم و خیس بودم.خیسِ خیس...عکسم افتاده بود توی قابِ آینه ...درست اینجا...درست وسط پیشانیم حفره ای بود و سر ماهی قرمزی از آن بیرون زده بود و هوا را پک می زد...
اینجا اکیدن رادیو مرگ است...
رادیومرگ 1
صدای مرا ...صدای صدای مرا اگر که می شنوی...مثلن چرخانده باشی موج سیاهی از موهای کسی را روی همین ایستگاه و صدای خودت را بشنوی سوار موج ها با بغضی که حتی دیگر دلِ خودت را هم نمی سوزاند.همیشه همین است...دیوانه باشم و رعشه بگیرم و بزنم زیر گریه و هی بی طاقت شوم ...همین ها بود نه؟...چهار دقیقه بعد از تو بود که به سرفه افتادم و هی پشتِ هم حباب خون از نفسم زد بیرون.دارم به سرفه های خودم عادت می کنم و دیگر باکم نیست از حباب های خون.پیش تر این طور نبودم...پیش تر می ترسیدم...نه این که زنده بودن برایم مهم باشد...نه!...ولی این طوری مردن خیلی مسخره است...این طوری که هی آدم بچرخد روی موج سیاهی از موهای کسی و صدای خودش را بشنود از دور که دارد غرق می شود و انگار فلج شده باشد، بختک را روی سینه اش تحمل کند تا صبح و بعد از رختخواب بزند بیرون و لبخند مضحکی را روی صورتش نقاشی کند و موهای دم اسبی اش را برس بکشد و از درِ خانه تا سرکوچه دله و حریص پک بزند پشت هم به سیگار و هی سرفه و حباب خون از لای لبخند مضحک اش بپاشد کف آسفالت.و بعد هی مرور کند خودش را که گویا آدمِ دودوزه بازی بوده و هی مرور کند خودش را که به نعل زده یا به میخ و هی مرور کند خودش را که تن داده به این سرفه ها و حباب های خون و باکش نیست...باکش نیست که صدایش می چرخد روی موج سیاهی از موهای کسی و صبح علی الطلوع از رادیو مرگ پخش می شود و می پاشد کف آسفالت...
من پشت پنجره بودم گویا و کسی توی تاریکی همین طور نشسته بود کنج تراس و داشت جایی به جز من را نگاه می کرد انگار...ها...خودم بودم پشتِ پنجره و زل زده بودم به کسی که کنج تراس نشسته بود و صدایم روی موج سیاهی توی گوشش می پیچید یا نمی پیچید:دارم تمام می شوم...دارم به طرز فجیعی تمام می شوم....
پیاده در فواصلِ سگرمه خواب می روم
لجن به جوی بی لجن
سیاه راهِ خونِ من
مسیرِ هرزِ سکته ای نیامده
که تا عبور از این کشاله می پرم/ نمی پرم
و پلکم از تصورِ تو می پرد/نمی پرد
که می زنم / نمی زنم رگی
و بازهم سگی به شکلِ پوکِ من
به شکلِ پوکِ من سگی
صدات می زند که :هی!...صدام کن!...
به مرده ها...
به مرده ها سلام کن!...
پیاده در فواصلِ فلج
هجای دود و سرفه دود و سرفه /دود
حقارتِ کلاهِ کج
پرنده شعر و خنده شعر و گریه ی کشنده شعر
تمایلِ مداومِ سَرم به انفجار...هی سرم...
عبورِ درد از ورم...سَرم....
به خطِ لالِ گیج گاهِ من
سکوت را کلام کن!
به مرده ها سلام کن!...
پیاده در فواصلی که غرق می شوم/نمی شوم
بغل بریده توی باتلاق این ملافه ها
پیاده پرسه می زنم کنارکافه ها
هجای دود و سرفه : کانت...ژیل دلوز...لکان...
سگ از عرق...عرق به سگ...سگ و عرق به استکان
سرم...سرم...سرم...سرم پر است از خطوطِ آهنی
دکارت...شاملو...نیچه...براهنی...
برای این سرِ بریده فکرِ التیام کن!
به مرده ها سلام کن!
پیاده پلکم از تصور تو می تپد/ نمی تپد
پیاده نبضم از تصورِ تو می زند/نمی زند
مرا نمی برد به خواب این ملافه ها
نفس بریده از هوای کافه ها
رسیده ام به ابتدای سگ شدن
بیا مرا تمام کن!...
به مرده ها...
به مرده ها...
به مرده ها سلام کن!