تبليغاتX
حلق آویز
می خواهم خودم را همینجا حلق آویز کنم.دلت خواست تماشا کن

مفرد عزای قتل ِ مثنّا گرفته‌بود

یعنی دل از تجمّع ِ تنها گرفته‌بود

ماهی شدم: تفنّن ِ عیدانه‌ی شما

تُنگی برام معنی دریا گرفته‌بود

هی جیغ می‌کشید : رها‌ شو..برو...بمیر،

دیوانه‌ای که توی سرم جا گرفته‌بود

آبی سیاه ِ میشی ِ سبز ِ دو چشم ِ تو

در بهتِ رنگ، رنگ ِ معمّا گرفته‌بود

هی...ها...هوا...دهان به دهانم نفس نداد

بد‌جور بغض راه ِ هوا را گرفته‌بود

خرمای روز ِ ختم ِ مرا پخش کرده‌بود،

نخلی که روی سینه‌ی من پا گرفته‌بود!...

+ نوشته شده در  جمعه 1387/07/26ساعت 3:56  توسط علی مسعودی نیا  | 

از اسبی که قرارمان بود تنها دمش مانده دنباله‌ی موهایم

و دیگر زخمِ کنجِ دهانم که یادگاری افسار

دورِ عصّاریِ من است این سرگیجه که حولِ یالم می‌چرخد ترس

مهلتِ عجیبِ ول شدن و افسار از دهان کندن

مهلتِ عجیب جان کندن

رعشه رعشه‌های "دارم می‌میرم ..."

فوران فورانِ "پهلویم شکافت"

زخمم را بلیس...

دارد صبح می‌شود

خورشید عقده‌ی زردش را روی دشت بالا آورده

چه حالِ خوبی دارم تاب می‌خورم پیش و پس

مثلِ اسبی چوبی به جلو

مثلِ اسبی چوبی به عقب

جفتک پرانِ خر‌غلتِ رختخواب‌ام...رخشِ عظیمِ مرگ‌ام

رازِ بقای معکوس‌ام...

من پخشِ مستقیمِ مرگ‌ام

زخمم را بلیس...

که مثلِ جای دندانِ تبر روی درخت دهان وا کرده

جیغ می‌کشد تمامم کن...تمامم کن...تمام

ر کابم بگیر و بکوب بر کفلم ...تمامم کن...تمام

حالا وقتِ یورتمه رفتن نیست...بدوان مرا...تازیانه بزن...

که قرعه‌ی من است این همیشه زین به پشت

ذوالجنای زخمیِ گیج‌ام...افلیج‌ام...تمامم کن...

این کشته‌ی فتاده به هامون حسینِ توست ...

*

از اسبی که قرارمان بود فقط دمش مانده دنباله‌ی موهایم

و این طویله که مثلِ کشتیِ نوح،

پر شده از ازدواج اجباریِ حیوان‌ها

من نعشِ اسبی پهلو دریده‌ام افتاده توی علف‌زار

چهار‌نعلِ مرگم ...شیهه‌ی کف و خون...

آسمان بالای سرم گیج می‌رود

آسمان بالای سرم اتاقِ انتظارِ کرکس‌هاست

آسمان بالای سرم آبیِ کثافتِ بی ابری ست

آخ اگر این پهلوی دریده روزنِ منقارها نبود

آخ اگر این احشای بیرون ریخته سفره‌ی کفتارها نبود

آخ اگر این آبیِ کثافتِ بی ابر باران می‌زد

زخمم را بلیس

شرحه‌ی این کُرّگیِ بی‌بلوغم انگار

جای زخمم خیلی می‌سوزد

دنده‌ی شکسته‌ی فروغم انگار:

همیشه قرعه به اسبِ بُراق می‌افتد

همیشه پیش از آن که فکر کنی اتفاق می‌افتد...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/07/14ساعت 2:7  توسط علی مسعودی نیا  |