|
می خواهم خودم را همینجا حلق آویز کنم.دلت خواست تماشا کن
|
چاقو...چاقو... کجایی؟ کجایی چاقو؟
ابرهای سکته توی مغزم وول می خورند
هر شب روی گردنهایم خوابِ مثلث میبینم
که سرم که سرم که سرم کندوهای خون و نجواست
داغترین ستونِ تسلیت در داغترین جراید غیظ
ترسیم فوارههای بیفرود با عکس و تفصیلات:
گرمای شتک زدن به شیشه در کمال خونسردی
تیغی که هوا را میزند به هوای رگنوردی
این تشریح تمامرخ ِ من نیست...
چشمهایم تالاری از مگسهای حلقآویز
که گواهم همین عنکبوتِ خرامان به گیجگاه
و لبهایم سواحلِ انتحار گلههای حلزون
انتشار ِ کزاز در مجلهی طاعون
این تشریح تمامرخ ِ من نیست...
و گلوگاهم پاگردِ پلهی خنّاق
و موهایم تپهی مارهای جوانمرگ
این تشریح تمامرخ ِ من نیست...
دارم جنونِ نجیبِ تو را رعایت میکنم
که گواهم همین چاقو ... کجایی؟...کجایی چاقو؟
باید از همینجا بشکافی...درست از همینجا
که میرسی به دالانی پر از خونِ تازه خشکیده
با علیهایی سهگوش و طولانی
که روی شانههاشان پر از درختِ عقرب
ترحیمهای آبی ِ آویزان
خطوطِ میخیِ زخم
نه...
این تشریح ِ تمام رخِ من نیست
دارم جنون تو را رعایت میکنم:
همیشه روي اسم ِ زندهها خط میكشد چاقو
پای نفس را میبُرد از نای
پای مردهها را وسط میکشد چاقو...