تبليغاتX
حلق آویز
می خواهم خودم را همینجا حلق آویز کنم.دلت خواست تماشا کن

انگار که زالویی به زبان‌ام زده

حرف‌هایم حفره‌حفره توی خون گم می‌شوند

دنیا به کامِ دهان‌ام نمی‌چرخد

روی تختی که مرده افتاده افتاده مرده‌ام،

هفت سین می‌چینم:

سیگار

سرفه

سینه

سرطان

سردخانه...

دنیا به کامِ دهان‌ام نمی‌چرخد

روپوش‌های سپیدی که دور من می‌رقصند

ماهی‌های قرمز قصاب‌اند،

که هی دهان باز و بسته می‌کنند و حباب حباب:

عید کثیف...عید کثیف...عید کثیف....عید کثیف...عید کثیف...

ملخ‌هایی به ملاقات‌ام می‌آیند،

که گله‌گله از خرخره‌ام سبزه می‌چرند

خیلی‌ها اسم مرا از تقویم‌های کهنه خط می‌زنند

و توی تقویم‌های سال نو یادداشت می‌کنند:

علت مرگ: زندگی...علت مرگ: زندگی...علت مرگ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/12/26ساعت 2:14  توسط علی مسعودی نیا  | 

گیج‌تر از نگاهی که لیز می‌خورد بر این پنجره‌ی باران زده

مرور اورادِ استخاره به ایاک نستعین

عاشورایی که به حلق‌ام کوبیده در شبِ اربعین

و بعد کمی دیوانگی مثلن

مثلن پنج‌شنبه

صندلیِ خالیِ کنارِ پنکه

دبستانِ بسته

کسالت‌های کال

منزوی‌های غزل

طوطی‌های تنها

گوش‌واره‌های بدل

برو...برو تماشا کن که شهر، شهرِ فرنگ است

تهران بدونِ تو منگ است

رشته‌رشته‌های اعصاب‌ام می‌پرد مدام

پلک‌هایم می‌پرد مدام

شعر از حواس‌ام می‌پرد مدام

سرت با آرام‌بخش‌های من که درد نمی‌رود از یادش که

همیشه بی‌جنبه‌ای از گیلاسِ دوم به بعد می‌خوابی که

که طاقت‌ام نمی‌کشد کم کنم از گیلاس‌های روی میز که

نوشابه‌های زرد

مزه‌های تند

خنده‌های گس

تلفیقی از شکر و نمک در فضایی ملس

افلیج‌‌ می‌شوم از بیخ

تکرارِ ضربِ فاصله لنگ است و،

تهران بدونِ تو منگ است

زیبا!

کثافت!

لجن!

عیشِ زبان‌درازی‌ام را که می‌بری که می‌بری...

شوخیِ بد‌آوازی‌ام را که می‌بری که می‌بری...

خرسِ هم‌بازی‌ام را که می‌بری که می‌بری...

می‌بری خودت را از قیافه‌ام

از کبودی‌های صورت‌ام

از شراب

انگور

از غذاهای دست‌نخورده‌ی هفت سور

از شعرهای مسروقه

خنده‌خنده‌های پنهانی

لپ‌های باد کرده

می‌بری خودت را از رمزهای مشترک:

Sous-vetment

زیبا

پَتک...

دیگر نمی‌آید کسی دنبالم که نمی‌آید کسی

دیگر نمی‌رساند کسی که نمی‌رساندم کسی

همیشه جا می‌مانم از سفرهای تو:

این ناله‌های پیش از انتحارِِ نهنگ است

و هی بدونِ تو تهران…

تهران بدونِ تو منگ است…


+ نوشته شده در  جمعه 1387/12/02ساعت 10:17  توسط علی مسعودی نیا  | 

چاقو...چاقو... کجایی؟ کجایی چاقو؟

ابرهای سکته توی مغزم وول می خورند

هر شب روی گردن‌هایم خوابِ مثلث می‌بینم

که سرم که سرم که سرم کندوهای خون و نجواست

داغ‌ترین ستونِ تسلیت در داغ‌ترین جراید غیظ

ترسیم فواره‌های بی‌فرود با عکس و تفصیلات:

گرمای شتک زدن به شیشه در کمال خون‌سردی

تیغی که هوا را می‌زند به هوای رگ‌نوردی

این تشریح تمام‌رخ ِ من نیست...

چشم‌هایم تالاری از مگس‌های حلق‌آویز

که گواهم همین عنکبوتِ خرامان به گیج‌گاه

و لب‌هایم سواحلِ انتحار گله‌های حلزون

انتشار ِ کزاز در مجله‌ی طاعون

این تشریح تمام‌رخ ِ من نیست...

و گلوگاهم پاگردِ پله‌ی خنّاق

و موهایم تپه‌ی مارهای جوان‌مرگ

این تشریح تمام‌رخ ِ من نیست...

دارم جنونِ نجیبِ تو را رعایت می‌کنم

که گواهم همین چاقو ... کجایی؟...کجایی چاقو؟

باید از همین‌جا بشکافی...درست از همین‌جا

که می‌رسی به دالانی پر از خونِ تازه خشکیده

با علی‌هایی سه‌گوش و طولانی

که روی شانه‌هاشان پر از درختِ عقرب

ترحیم‌های آبی ِ آویزان

خطوطِ میخیِ زخم

نه...

این تشریح ِ تمام رخِ من نیست

دارم جنون تو را رعایت می‌کنم:

همیشه روي اسم ِ زنده‌ها خط می‌كشد چاقو

پای نفس را می‌بُرد از نای

پای مرده‌ها را وسط می‌کشد چاقو...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/08/27ساعت 0:57  توسط علی مسعودی نیا  | 

چقدر تشنه ام،ببین!
چقدر تشنه ی تو ام
بیا بکش مرا که من
حریص ِ دشنه ی توام

لبی رسید بر لبی:
حرام در حرام شد
یکی نفس نفس زد و،
هوا پر از جذام شد

صدای جیغ می دهد،
که سیم ِ آخر است این
چه له لهِ سگانه ای!
چقدر تشنه ام،ببین!

رسیده کار ِ سینه ام،
به الغیاث و الامان
چهار ثانیه به مرگ،
به وقت ِ آخرالزّمان

شکسته از شکستِ من!
شبِ بلوری ِ تو خوش!
بخواب و در خیالِ خود،
نفس نفس مرا بکش!...


+ نوشته شده در  شنبه 1387/05/19ساعت 3:37  توسط علی مسعودی نیا  | 

باران اگر ببارد ابرهای لا مروّت بکوبد به پنجره

مثلِ هجای زخمیِ بازویی کنارِ تخت ام

می روم به حجله با خوابِ دخترانه ای که لگد به بخت ام

یا آسمانی که فرو می ریزد به خیابانِ نیلیِ مطلق

فرار کن از من ببندش به حلقِِ پاره ای

                                         یا رصد کن طالعم را در ستاره ای

من پیوند عقرب و گرگ ام

پیوندِ زوزه و نیش

پیوندِ انتحار و هجوم

که می خزم عوعو کنان به حجله با خوابِ دخترانه و تُنگِ عسل

قرآن وا می کنم و نازل می شود عنکبوت

که تو را به سفر می کشانم و از گلویم جاده می کشم

با تارهای پاره صیدِ شب پره را جیغ می زنم

لو می رود تمامِ دهانم به استخاره ای

                                      پس رصد کن طالعم را در ستاره ای

گریه ام که می گیرد از حرف های سالِ پیش

باران اگر ببارد ابرهای لامروت می زنم به کوچه

می زنم به انحنای حجله سُر می خورم به خواب

جیغم بزن لا اقل گاهی اذانم کن برمناره ای

                                   یا رصد کن طالعم را در ستاره ای

حاشیه می زنم به متنِ ملافه های حجله گربه می کُشم

داغِ تو مانده روی دهانم ببین چه تاولی به زبانم روییده

باقی خطوطِ مچاله ی بالش

باقی خطوطِ شکسته ی پیراهنِ خواب

باقی شانه های لخت و نفس نفس نفس

باقی را تو بگو به کنایتی یا اشاره ای

                                     و بعد رصد کن طالعم را در ستاره ای...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/23ساعت 2:25  توسط علی مسعودی نیا  | 

آرزوهای بزرگ

در فراسوی افقِ جایی که سر کردیم جوانی مان را

در جهانی آکنده از معجزه و آهن ربا

پرسه می زد افکارمان یک بند و بی حد و حصر

که دنگ دنگِ ناقوسِ جدایی آغاز شد

در مسیرِ طولانی بر سنگفرشِ جاده

آیا هنوز آن دوستان را مهلتِ دیداری هست؟

کولیانی پا به پای ما به دنبال مان بودند

ما می دویدیم تا برسیم پیش از آن که زمان رویاهامان را با خود ببرد

چه بسیار جانورانِ ریزی که می کوشیدند میخکوب مان کنند بر زمین

میخکوب مان کنند به حیاتی که می پوسید آرام آرام

علف اما سبز تر بود

نور درخشان تر

وقتی که دوستان گردِ هم بودند

در شب هایی شگفت آور

نگاه می کنیم به آن سوی خاکستر پل هایی که پشتِ سر خود سوزاندیم

به آن سوی پل نگاه می کنیم که چه سر سبز بود

گام هایی به پیش ،ولی پس نشسته باز از پسِ خوابگردی

پس نشسته و کشیده به نیروی گره گیرِ خواب

بر فرازِ بلندی، پرچمی در اهتزاز

رسیدیم به ارتفاعاتِ سرگیجه در آن جهانِ وهم آلود

تا همیشه گیرِ چنگالِ آرزو و هوس می مانیم،

این طمع را سر ِ سیرایی نیست هنوز

چشمانِ خسته مان هنوز به سمتِ افق در پرواز

هر چند چه بسیار گذشته ایم از این راه

اما علف سبز تر بود

نور، درخشان تر

طعم،شیرین تر

شب های شگفت آور

دوستان ،کنار یکدیگر

شبنمِ سحرگاه ، فروزان

آب ها در سَیَلان

رودخانه ی بی پایان

تا نهایتِ نهایتِ زمان....

 

High Hopes

Beyond the horizon of the place we lived when we were young
In a world of magnets and miracles
Our troughts strayed constandly and without boundary
The ringing of the division bell had begin

Along the long road and on down the causeway
Do they still meet there by the cut

There was a ragged band that followed in our footsteps
Running before time took our dreams away
Leaving the myriad small creatures trying to tie us to the ground
To a life consumed by slow decay

The grass was greener
The light was brighter
With friends surrounded
The night of wonder

Looking beyond the embers of bridges glowing behind us
To a glimpse of how green it was on the other side
Steps taken forwards but sleepwalking back again
Dragged by the force of some inner tide

At a higher altitude with flag unfuried
We reached the dizzy heights of that dreamed of world

Eneumbered forever by desire and ambition
Theres a hunger still unsatisfied
Our weary eyes still stray to the horizon
Though down this road weve been so many time

The grass was greener
The light was brighter
The taste was sweeter
The nights of wonder
With friends surrounded
The dawn mist glowing
The water flowing
The endless river

Forever and ever

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/10ساعت 11:3  توسط علی مسعودی نیا  | 

برای کشتنِ من راه های بهتری باید باشد

دیگر به تلاقیِ تیغ و شریان فکر نمی کنم

به قرص های رنگارنگ

به ارتفاعِ سرگیجه و تهوع

به تاب خوردنم از طناب

به مزّه ی ملس زهر فکر نمی کنم

برای کشتنِ من راه های بهتری باید باشد

می شود دراز کشید رو به پنجره

چشم ها را بست و پرنده های خیس را گریه کرد

می شود بالش را بغل کرد و از هوا لب گرفت

می شود توی آینه فرو رفت

من به گر گرفتن چشم هام از ردّ کبریت

به سرنگِ هوا، به کزاز

به تنفسِ مداوم گاز

من به عبورِ گلوله از شقیقه فکر نمی کنم

*

برای کشتنِ من راه های بهتری باید باشد

احمق است این عقربه که هی دورِ خودش می چرخد

من از این دیوانه بازی ها زیاد دیده ام...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/08ساعت 22:52  توسط علی مسعودی نیا  | 

هی... ها...هلا به خطّ جنون

هیهاتِ درد

عروسی خون

می زنم به طبلِ رعشه هی...هی ...ها...

می زنم به سینه ی دیوار

به حلق

شب توی شقیقه ام قد می کشد

شب توی شقیقه ام

قد می کشد صدای مبهمِ غیظ

هی...ها...هلا...مثلثِ تاریک!

خیس خونِ تازه ام به خدا مرگ!

یا مرگ!

یا مرگ!

قد قامت الهلاک

تعبیر این رکوع حرامی را از من بپرس

تعبیر این قنوتِ بی سر و ته را

از من بپرس تا صلاتِ سگ

که واعظِ این مناره ی مخروبم

درد از سرم پریده

خوبم...

خوبم...

دردی ندارم ات الّا مرگ...

یا مرگ!...

یا مرگ!...

هی...ها...هلا...

از من رگی بگیر

از من رگی بخواه

از من رگی بزن

زهرم بخواه

نبضی بدزد از حول و حوش گردنم

چشمی بدوز

کورم کن

قوسم کن...پرتم کن...دورم کن...

ببین که می رسم به کجا مرگ!

یا مرگ!...

یا مرگ!...

خطی به سمتِ تیغه ی ابرو

خطی شبیه متواری

زخمی شبیهِ کزاز

هاری...

از من بپرس تا صلاتِ سگ

که واعظم بر این مناره ی مخروب

والله شدید العقاب

وشدید النقاب

و شدید الهول...

و شدید الخواب...

و شدید الهق هقِ بی وقفه

و شدید الحیف

که معرکه ی من است این گوشه ی زنجیر و مار

بیا

تو هم بیا به تماشا مرگ!

یا مرگ!...

یا مرگ!...

یا مرگ!...

خون می رود ازمن به بوم های پر از سیب

خون می رود از من به نارنج کال

خون می رود از من به قهوه های عجیب

خون می رود به شمع

به عود

به آتش

مرتضی

مرعش

من ابرم...خونم به هوا مرگ!

یا مرگ!

یا مرگ!...

یا مرگ.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/01ساعت 23:19  توسط علی مسعودی نیا  | 

رادیو مرگ ۲

خواب دیدم...خیلی خواب دیدم...خواب دیدم نشسته ام وسط حوض و ماهی ماهی ماهی دورم می چرخد.نشسته بودم وسط حوض و خیس بودم و هی ماهی ماهی ماهی می چرخید دور سرم حتی.سرم درد می کرد انگار یا حالا که دارم تعریف می کنم شاید سرم درد می کند.فواره ی حوض بود پیش رویم که آب از دهانه اش بیرون می جهید یانه...دهان خودم بود و آب حوض از دهانم فواره می شد و شُرّه می کرد روی ماهی ها.ماهی ها خوششان بود که آب از آن بالا قطره قطره قطره هی بپاشد روی سرشان و درد می کرد سرم که می چرخید دنبال ماهی ماهی ماهی ها...آب از دهانم فواره می زد و درد می چرخید توی سرم دنبال ماهی ها...یعنی یادم نیست.نشسته بودم وسط حوض و عکسم افتاده بود توی آب یا روی آب انگار...روی آب افتاده بود عکسم و لای ماهی ها بودم و درد درست اینجا بود.درست وسطِ پیشانیم.ماهی ها خوششان بود و هی تن می زدند به عکسم و درست همینجا.درست وسط پیشانیم چاقویی فرو رفته بود و می چرخید می چرخید دنبالِ ماهی ماهی ها...از شُرّه های آب بود یا نمی دانم شاید عرق کرده بودم که پریدم از خواب و خیس بودم.خیسِ خیسِ خیس...خواب و بیدار مانده بودم زیر ملافه و پاهایم بروم/نروم می کردند.بیرون زدم از زیر ملافه و رفتم و هی آب آب آب زدم به صورتم و خیس بودم.خیسِ خیس...عکسم افتاده بود توی قابِ آینه ...درست اینجا...درست وسط پیشانیم حفره ای بود و سر ماهی قرمزی از آن بیرون زده بود و هوا را پک می زد...

اینجا اکیدن رادیو مرگ است...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/30ساعت 22:47  توسط علی مسعودی نیا  | 

رادیومرگ 1

صدای مرا ...صدای صدای مرا اگر که می شنوی...مثلن چرخانده باشی موج سیاهی از موهای کسی را روی همین ایستگاه و صدای خودت را بشنوی سوار موج ها با بغضی که حتی دیگر دلِ خودت را هم نمی سوزاند.همیشه همین است...دیوانه باشم و رعشه بگیرم و بزنم زیر گریه و هی بی طاقت شوم ...همین ها بود نه؟...چهار دقیقه بعد از تو بود که به سرفه افتادم و هی پشتِ هم حباب خون از نفسم زد بیرون.دارم به سرفه های خودم عادت می کنم و دیگر باکم نیست از حباب های خون.پیش تر این طور نبودم...پیش تر می ترسیدم...نه این که زنده بودن برایم مهم باشد...نه!...ولی این طوری مردن خیلی مسخره است...این طوری که هی آدم بچرخد روی موج سیاهی از موهای کسی و صدای خودش را بشنود از دور که دارد غرق می شود و انگار فلج شده باشد، بختک را روی سینه اش تحمل کند تا صبح و بعد از رختخواب بزند بیرون و لبخند مضحکی را روی صورتش نقاشی کند و موهای دم اسبی اش را برس بکشد و از درِ خانه تا سرکوچه دله و حریص پک بزند پشت هم به سیگار و هی سرفه و حباب خون از لای لبخند مضحک اش بپاشد کف آسفالت.و بعد هی مرور کند خودش را که گویا آدمِ دودوزه بازی بوده و هی مرور کند خودش را که به نعل زده یا به میخ و هی مرور کند خودش را که تن داده به این سرفه ها و حباب های خون و باکش نیست...باکش نیست که صدایش می چرخد روی موج سیاهی از موهای کسی و صبح علی الطلوع از رادیو مرگ پخش می شود و می پاشد کف آسفالت...

من پشت پنجره بودم گویا و کسی توی تاریکی همین طور نشسته بود کنج تراس و داشت جایی به جز من را نگاه می کرد انگار...ها...خودم بودم پشتِ پنجره و زل زده بودم به کسی که کنج تراس نشسته بود و صدایم روی موج سیاهی توی گوشش می پیچید یا نمی پیچید:دارم تمام می شوم...دارم به طرز فجیعی تمام می شوم....

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/30ساعت 1:4  توسط علی مسعودی نیا  | 

پیاده در فواصلِ سگرمه خواب می روم

لجن به جوی بی لجن

سیاه راهِ خونِ من

مسیرِ هرزِ سکته ای نیامده

که تا عبور از این کشاله می پرم/ نمی پرم

و پلکم از تصورِ تو می پرد/نمی پرد

که می زنم / نمی زنم رگی

و بازهم سگی به شکلِ پوکِ من

به شکلِ پوکِ من سگی

صدات می زند که :هی!...صدام کن!...

به مرده ها...

به مرده ها سلام کن!...

پیاده در فواصلِ فلج

هجای دود و سرفه دود و سرفه /دود

حقارتِ کلاهِ کج

پرنده شعر و خنده شعر و گریه ی کشنده شعر

تمایلِ مداومِ سَرم به انفجار...هی سرم...

عبورِ درد از ورم...سَرم....

به خطِ لالِ گیج گاهِ من

سکوت را کلام کن!

به مرده ها سلام کن!...

پیاده در فواصلی که غرق می شوم/نمی شوم

بغل بریده توی باتلاق این ملافه ها

پیاده پرسه می زنم کنارکافه ها

هجای دود و سرفه : کانت...ژیل دلوز...لکان...

سگ از عرق...عرق به سگ...سگ و عرق به استکان

سرم...سرم...سرم...سرم پر است از خطوطِ آهنی

دکارت...شاملو...نیچه...براهنی...

برای این سرِ بریده فکرِ التیام کن!

به مرده ها سلام کن!

پیاده پلکم  از تصور تو می تپد/ نمی تپد

پیاده نبضم از تصورِ تو می زند/نمی زند

مرا نمی برد به خواب این ملافه ها

نفس بریده از هوای کافه ها

رسیده ام به ابتدای سگ شدن

بیا مرا تمام کن!...

به مرده ها...

به مرده ها...

به مرده ها سلام کن!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/02/19ساعت 22:12  توسط علی مسعودی نیا  | 

حالا به ذکرِ شرابم

به ذکرِ قرمز و ابرو

لب گرفته ی منگ

لب گرفته ی خیس

لب گرفته ی عجیبِ سرطانی

غلت غلتِ من است این پتوی مچاله

که پلکم تورا به دندان گرفته مثلِ خوابیدن

یا به دندان گرفته تو را مثلِ خوابیدن

لگد می زنم به سینه ی خودم

به سینه ی تو می چسبم

تشبیه ِ ملافه به موج

به سینه ی تو می چسبم

رسم الخطِ نیلیِ بغل

به سینه ی تو می چسبم

در لاله ی گوشِ تو گوشواره ای

به سینه ی تو می چسبم

بغض...

به سینه ی تو می چسبم

یعنی به ذکرِ شرابم

آبم

خوابم گرفته قرمزِ مخفی!

لب گرفته ی گیج

ماهی ماهی از تو می زنم بیرون

ماهی ماهی می زنم به دریا

می زنم از لبِ تو بیرون

به سینه ی تو می چسبم

یعنی به ذکرِ شرابم

خوابم

آویزِ لاله ی گوشم

به سینه ی خودم لگد می زنم:

اسبم...

لب گرفته ی سرطانی،

به سینه ی تو می چسبم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/06ساعت 22:24  توسط علی مسعودی نیا  | 

به زبانی بی پرده و پنجره

از دهان اتاق حرف های عجیبی بیرون می زد

مثلن تختخوابی منجمد از فقدانِ بغل

که لهجه ای قطبی داشت

 انبوهی کاغذِ نامفهوم

توی حلقِ اتاق می پیچید و تف می شد

گفتم: چیزی نیست

گریه به گیج گاهم زده

عقربه های شوخ برای ساعت سبیل می گذاشتند

انگشت ها توی عکس روی سرم شاخ می شد

ابری ترسو دورِ میزم راه می رفت

برای عطسه هایم قهوه ریختم

به عکسِ شاخ دارم خندیدیم

گفتند:ابری ترسو دورِ میزت راه می رود

گفتم چیزی نیست

گریه به گیج گاهم زده

در گلوی میزم صنوبری می سوخت

آتش نشسته بود روی صندلی خونسرد

من توی بخاری گر گرفته بودم

داشتم همین ها را می نوشتم

روی انبوهی کاغذِ نامفهوم

که از دهانِ اتاق بیرون می زد

گفتم چیزی نیست

گریه به گیج گاهم زده

بریده های دستم

بریده های دهانم

براده های لذیذِ چشم هایم

می توانی همه را برداری

می توانی از دهانِ اتاق بیرون بزنی

ابری ترسو یقه ات را می گیرد

می پرسد کو

بگو دارد همین ها را می نویسد انگار

این بریده های دستش

این بریده های دهانش

این براده های چشم اش ...ببین!

خوشی زیرِ نگاهش زده

باز می پرسد:کو؟

بگو چیزی نیست

گریه به گیج گاهش زده...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/25ساعت 0:40  توسط علی مسعودی نیا  | 

افتاده ام این وسط کمی زخمی

زخمی که عفونتش تماشایی ست

افتاده ام این وسط...همین اینجا

تا باز نگویی ام که : هر جایی ست...

 

بسیار از این عبور ِ کفش آلود

با پای مسافران لگد خوردم

پاها دو سه بار جای بد خوردند،

من هم دو سه بار جای بد خوردم

 

قل خوردم و قل...رسیده ام حالا،

اینجای همین وسط که می آیی

افتاده ام این وسط کمی زخمی

زخمی و عفونتی تماشایی:

 

افتاده ام این وسط کرخ...بی جان

مرگی ست که راه در سَرم دارد

باید برسد دوباره تیپایی

تا از سر ِ راه تو بَرَم دارد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/14ساعت 21:4  توسط علی مسعودی نیا  | 

هجای تیر این سرِ بریده تیر می کشد

منم که کشته از قساوتِ شقیقه ام

منم که پا به ماهِ هر دقیقه ام

امان سرفه ام بریده از امانِ من

چه عقربی زده به جانِ من

عبور کن که من سرایتِ کزازِ لا علاج

به برجِ زهرِ مارِ عاج

و صورتم که منهدم شده در این جذام،

                                                که می خورد مرا مدام...

علی! بیا دوئل کنیم

جنازه را کنارِ کوچه ول کنیم

هوا هوای کشتن است

هدف بگیر سمت من!

و بعد هم برو کمی قدم بزن

و بعد شعرِ چلچله به لهجه ای میانِ عبری و لری

و بعد هم عرق خوری

و بعد هم جذام ...هی جذام

                                            و احتیاجِ مبرمم به التیام

الف به لام اوّلم که مین

کمینِ کافِ سرکشم به سین

منم که روی قوسِ قافِ بدقیافه ام

شبیهِ لام بینِ کافه و کلافه ام

الف به نام من ولی به کامِ تو

به گافِ کرکسی که می کشد مرا به نیش

الف به میمِ جیمِ و ذالِ این جذام:

                                                        نمایشِ شکنجه های بی کلام

اَلم به نَشرَحی لَکَ به صَدرَکَم

و ابترم

کمی شبیهِ لک لکم

کاَنّهُ کلاغِ بی مترسکم

نترسکم از این مزارعِ جذام،

                                 و جیغ می کشم مدام:

                                                             آهای!...مرگِ ساده دل!...

                                                                                           سلام!...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/05/11ساعت 20:53  توسط علی مسعودی نیا  | 

از اسرارِ این گیلاس ها یکی هم این،

که دیگر به تمشک لبهایت نمی رسند

و دیگر در دامن تو جای هیچ تردیدی نیست

رد می شوم از خیابان های خمیازه

در حسرتِ عطرِ لیموی تازه

من طعمِ بی تفاوتِ انگورم

و امشب را،

فقط همین امشب را،

از بالشم خواهش می کنم

که برهنه شود تا بغلش کنم

فقط همین امشب را،

که سرشار از شباهت غسل و کافورم

وخیلی شبیهِ طعمِ بی تفاوتِ انگورم

من اعتراف می کنم،

افتادنِ سیب ها از شاخه

چیزی از جاذبه ی تو کم نخواهد کرد

این جاذبه کشفِ خودِ من است

کشف نمک است از گونه های تو

که هی می پاشد روی زخم های ناسورم

ومن

که طعمِ بی تفاوتِ انگورم

از اسرارِ گیلاس ها یکی هم این

که چشم هایم به آلبالو نشسته

یعنی حلقم بریده از بی مهتابی

بی خوابی

آرزوی طعمِ گلابی...

می خواهم پر در بیاورم

از جماعت گیلاس ها سر در بیاورم

بیاورم گیلاس های تازه برات

و بعد روی نیمکتی دور

از نفس های خودم کناره گیری کنم

و یک عالمه گیلاس بریزم روی گورم

و روی خاکم بنویسم:

من طعمِ بی تفاوتِ انگورم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/05/08ساعت 22:36  توسط علی مسعودی نیا  | 

It's The Best Whisky ,I Know,But,Please

پیکی از همان عرق سگی برای من بریز!

بس که برج هایم از نگات منفجر شدند، 

جرج بوشِ خسته ای شدم نشسته پشتِ میز،

مست کرده ، داد می زند میانِ وایت هاوس:

کاندو کاندو کاندولیزا! کاندو کاندو کاندولیز...

لیز خورده ماهیِ تَن تو از نگاهِ من،

تا به کی فقط گریز و هی گریز و هی گریز؟

تو مدرن و تو قشنگ و تو تویی که پاک 

من جواد و من کریه و من منی که هیز

دیدی آخرش غزل کشیده شد به گند؟

هی نگفتم ات عرق سگی برای من بریز؟!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/05/06ساعت 21:59  توسط علی مسعودی نیا  | 

آمده روبروی من ،

مانده و گم نمی شود

زُل زده سرتق و سمج،

تا نروم،نمی رود

*

آمده روبروی من ،

هیچ نه فکرِ رفتن اش

رعشه ی خشم بر تنم

لرزه ی شوق بر تن اش

*

باز غریبه آمده،

تا که به خون کشد دلم

باز به عادتی کهن

آمده در مقابلم

*

کیست در آینه که من،

این همه می هراسم اش؟

هر چه نگاه می کنم،

باز نمی شناسم اش!...

+ نوشته شده در  جمعه 1386/05/05ساعت 19:43  توسط علی مسعودی نیا  | 

من نگفتم که بیا تو بغلم با همه چی!

فکر کردی که من اینقد اُزگلم با همه چی؟

بس که شیرینه نگاهت، نفسم نوچ شده!

انگاری سرتا پا غرقِ عسلم باهمه چی!

از همون روز که دمِ اسبیمو چیندم از بیخ

گاهی احساس می کنم که کچلم با همه چی!

نود و چار کیلو بودم، حالا هفتاد و یکم

آب شد از غمِ تو رون و کَپَلم با همه چی!

هی کامنت می دن که " کارات دیگه تکراری شده"

چه کنم ؟ هی می پری تو غزلم با همه چی!

تو حَذایی واسه من، دوست دارم یه روز تو رو،

بحَلم با بُحولم با ببَلم با همه چی...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/04/25ساعت 20:47  توسط علی مسعودی نیا  | 

ولم کن در این سر سری های دور

برو با همان دیگری های دور

حواسم به گیس ات گره خورده بود

سرم پر شد از روسری های دور

و کفشی که این پا و آن پا کند،

تو را روی آن پادری های دور...

تو خورشیدِ منظومه ای هی بتاب

به ابعادِ ما مشتری های دور

و می بخشی از فرطِ بیهودگی،

مرا محضِ خوش باوری های دور

که لعنت به آغازِ این دم به دم

امان از دمِ آخری های دور

فلج گشت اسبِ سپیدم دریغ!

پری های دورم!...پری های دور!...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/04/21ساعت 19:11  توسط علی مسعودی نیا  | 

سینه به سینه خیزم به سینه

خیزم به سینه یواش یواش

می خزم از لا به لای تو که میدان مینی لا مصّب!

هر لحظه امکاناتِ انفجار

یعنی ممکن است لِنگ من به حالتِ منفرجه

تحویلِ هزار وسیصد و هشتاد و شش درجه

 سینه خیزم لا به لای تو که هفت سینی لامصّب!

و هی تو را زیرِ خودم خنثا می کنم...

و خودم را خنثا می کنم

و شهادت می دهم ،

که توی همین عملیات به هلاکت برسم

هلاکتم !که عملیاتِ فتح المبینی لا مصّب!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/04/20ساعت 19:59  توسط علی مسعودی نیا  | 

دائم به سیمِ هوا چنگ می زنم

آهنگِ چشمِ تو را لنگ می زنم

زورم به بغضِ گلویم نمی رسد

هی چانه با نفسِ تنگ می زنم

با سرخِ سیلیِ دستانِ این و آن

دارم به صورتِ خود رنگ می زنم

دیگر شکسته تر از این نمی شوم

از بس به سمتِ خودم سنگ می زنم

درخطّ گریه ی گهواره تا به گور

سی ساله گشته ام و ونگ می زنم

این قدر خیسِ خودت را سرم نبار!

من آدم آهنی ام ...زنگ می زنم...

+ نوشته شده در  جمعه 1386/04/15ساعت 22:56  توسط علی مسعودی نیا  | 

صدایم گرفته

شبیهِ سیاهی ترین لحظه ی آسمانم

هوایم گرفته

گلویم...

                           پس این ابرها را ببارم کجا من؟

و خوب است امشب خودم را

از این ارتفاعات حتا خودم را

و توی خیابان بیفتم

که هی تکّه تکّه

و در عنکبوتی ترین ساعتِ شب

                          شهید از هیا هوی پروانه ها من

نباید خودم را ببینم

از آیینه ی خانه می ترسم امشب

که هی تویش اشباحِ مشکوک

                                        مفلوک

نباید که با این قیافه...

شکسته...

کلافه...

                                      چه ها کرد این قابِ دیوانه با من!...

تماشا که عیبی ندارد ؟...بمانم؟

همین جا...

همین لا به لاها بمانم؟   

                                      ببینم تو را هی ببینم تو را من؟

و انگار امشب که باید خودم را

و این اعترافاتِ بیهوده تر را

علی کرّه خر را...

بیندازم آن گوشه توی خیابان

گناهی ندارم

فقط گیجِ گیجم

که از بین یک فوج آدم،

                                  چرامن خدایا ؟...چرا من؟!...

                              

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/04/07ساعت 19:25  توسط علی مسعودی نیا  | 

کمی شکنجه تر برو!

کمی که دورتر

سیاه تر

کمی که خوب حس کنم

دو باره از همیشه بی پناه تر

چه خلوتم!

چقدر آدم از کنارِ من...

چقدر از نگاهِ دورِ تو چروک می شوم!

چقدر خنده دار و پوک می شوم!

غرورِ مضحکی که لا به لام هی ذلیل شد

و لامِ آخرش به آخرم رسید:

علی فقط علیل شد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/03/31ساعت 22:12  توسط علی مسعودی نیا  | 

لطفن سرم را روی شانه ات

بعد برو دنبال تکه های دیگرِ تنم بگرد!

توی گنجه ات را بگرد...

توی مثلن مردمک هات را

لطفن بگو گریه ام کنند

من گریه دوست دارم

ضمنن توی زباله ها را هم

و لای عکس هایی که با گربه ام

لطفن روپوشِ سفیدت را بپوش

مرا معاینه کن

توی حلقم را بچرخ

که تنگِ بغضم چسبیده ای و نفس  که ندارم دیگر

یعنی توی حلقم

تنگِ بغضم

اسم تو می کشد پنجه

بگرد همه جا را...حتا توی گنجه دنبالم

دوباره که دارم می نالم!

لطفن تو دوباره بخند

روپوشِ سفیدت را که می پوشی

بگرد لای هق هقِ توی گوشی

یا مثلن نبضم را بگیر

یا لطفن مرا بمیر

لطفن مرا بمیر

لطفن مرا...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/03/29ساعت 22:38  توسط علی مسعودی نیا  | 

انگار چشم هایم شیری اند هنوز

که نگاهم این همه لق

و اصلن می توانم لال تر از اینها باشم

بیایم روبرویت دراز بکشم

عینن شبیهِ مرده

و ملافه ای سپید بکشم روی تنم

روی صورتم

روی چشم های شیری ام

عینن شبیهِ مرده

یا بخوابم روی تختخوابی

انگار که قبر

و پتویی برایم سنگِ تمام

و فکر کنم به چشمهایی

که توی چارگوشِ کوچک آینه قاب می شوند

وبه خودم که می افتم از سر

از پا

عینن شبیهِ مرده

و هی به دهانِ کج ام هی می خندم هی

و دیگر آن را می بندم هی می بندم هی

نفس هم احتمالن نمی کشم به کشیدن

شبیهِ مرده عینن

دارم کم کم

کم کم دارم از خودم خداحافظی می کنم

آرام...بی هراس...شمرده:

عینن شبیهِ مرده...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/03/27ساعت 23:19  توسط علی مسعودی نیا  | 

حالِ سگ دارم شبیهِ ضدّ حال

باز دارد مرگم امشب احتمال

احتمالن مرگ سگ جذّاب نیست

کاشکی زرّافه بودم، یا شغال

مثلِ هی خمیازه ، هی سیگار و کف

مثل نارنج و کسالت های کال*

تشنه ی نارنجی ام بختم سیاست

آرزویم باغ های پرتقال

حل شدم در گیس هایت خیسِ خیس

محو شد چشمم به حدّ انحلال

من که لالِ لام تا کامت شدم

باز می خواهی که باشم لالِ لال؟

ماه خواهم شد از این زهرم نترس!

مانده یک "ه"ازهلاهل تاهلال

در خلال فرصت چشمان تو

در سکوتم هست کلّی اختلال

دوستت دارم ، غلط کردم ولی

رفتن و دیوانگی را بی خیال!

کیسه های مغزم از نو پاره شد:

آشغال آمد دلیلِ آشغال...

 

* با اجازه ی بهاره خانم فریس آبادی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/03/23ساعت 22:54  توسط علی مسعودی نیا  | 

دیگر بریده ام از تیغِ روی گردنم

که مثل ساعتِ روی دیوار کند می زند

و ازگردنم بریده ام دیگر

که از این همه تیغ زده نمی شود

شیر یا خط می اندازم ...خط می اندازم روی گلوم

اگر شیر آمد که هنوز دهانم بویی می دهد

اگر خط آمد می اندازم گردنم را سمتِ رد شدن اش

که تو از می دانمی که می دانی هنوز چیزی نمی دانی

مثلن نمی دانی که با گیس هات خیلی خوبم

وگاهی که می بینم گیس هات جای قبلی نیست

دچار حمله های قلبی می شوم

تیغ می زنم گردنم را می زنم از تیغ

جیغ می کشم گیس هایت را می کشم از جیغ...

+ نوشته شده در  جمعه 1386/03/18ساعت 21:14  توسط علی مسعودی نیا  | 

درد می کند جای نگاه تو توی مردمک هام

درد می کند

چشمهایم را که می بندم حتی تیر می کشد

من برای مردن خیلی پیرم

و دردهایی هست که مثل خوره

و کلی هدایت که توی سرم بوف کور می خوانند

به قصد کشتنم آمده اند از حوالی چشم تو

و گرنه این طرف ها هوا معرکه است

نه حادثه ای توی آینه اتفاق می افتد

نه پرنده ای خودش را به پنجره می کوبد

تنها وقتی دور و برم می پلکد چشمهات

درد می گیرد جای نگات

چشمهایت را ببند!

که این منم در آستانه ی فصلی گند...

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/03/11ساعت 16:58  توسط علی مسعودی نیا  | 

سری که نمی زنی به حوالیِ شانه ام سری

بی هوا که گریه می افتم به گریه ای به هوات،

و هی سری که روی شانه ام خالی مانده جات...

گریه های هایِ بی هوای حیفِ شانه ام               که خالی جای تو

دارم ات که می میرم ات از ندارم ات سری روی شانه

کرمم...شبیهِ ابریشم ام ...شب تابم از حلولِ پروانه

کرمم بی ابری...شبی که بی تابم...     پیله می کنم؛

شانه بالا که می اندازی ام بالای شانه

دارم که می میرم ات از بس که ندارم ...هی می میرم ات

داد می زنم به زبانی که کسی یادم نداد و ،

Je Suis Malade

یعنی که بیمارم

هوایم پس افتاده ،هارم

پس افتاده ام به هوای شانه ات مادر زاد و،

Je Suis Malade

Je Suis Malade

اصلن من که نیستم آدم ات که نیستم!

به جهنم که اخراجی از بهشتم:

تلخم

کثیفم

زشتم

Je Suis Sale Sans Toi

تو آمدنت را به سویی به تاخیرم انداخته ای

پیرم انداخته ای سویی

ولم کرده ای به هوایی که نیست نشانه ای از شانه هات

من رهاتم که مثلِ موهاتم شناگرِ باد و،

Je Suis Malade

Malade

یعنی که می میرم ات - دارم

یعنی اکیدن بیمارم

یعنی که دردی ازقبیلِ اعتیاد ،

بس که سرت از شانه ام افتاد و،

Je Suis Malade

Parfaitement Malad

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/03/04ساعت 18:28  توسط علی مسعودی نیا  | 

بی همگان به سر شود،بی تو به سر نمی شود

کلِ جهان دو در شود، عشق دو در نمی شود

کاشته ای مرا بیا،وای تو رو خدا بیا!

مهلتِ دیر کردنت،زود گذر نمی شود

گفتمش عور می شوم،سانم و سور می شوم

گفت :برو!ممیّزی،شاملِ خر نمی شود

هی خانم ! کجا ؟کجا؟ ربط ندارد این دو تا:

هر پسری که دوست شد،دوست پسر نمی شود

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/03/03ساعت 21:1  توسط علی مسعودی نیا  | 

 

لمیده توی خونِ من، دوباره مرگِ کودنی

هجای تیغ و شاهرگ! چرا رگم نمی زنی؟

نگاه تو مخدِّرم،برای مرگ حاضرم

تو نشئه سازِ بی نیاز از سرنگ و سوزنی

هوای این ملافه سرد می شود بدونِ تو

تو جبهه ی هوای گرم از حوالیِ تنی

پَرَم اسیرِ قید شد، صدام در تو فِید شد

سکانسِ آخرین دقایقِ تنفُّسِ منی

سوال کرده بودی از مداومی که بی تو ام،

جدالِ علم و ثروتی، که واضح و مبرهنی

ومن تو ام عجالتن، اگر چه در نهایتن:

منم که احتمالن ام، ولی تو مثلِ حتمن ای

و دوست دارم ات که دوست دارم ات ولی،

نمی رود فرو به سنگ، میخ های آهنی

به لب رسیده جان من ، که حالِ من گرفته ای

رسیده ای به حالتی که فیتِ لب گرفتنی

چه سود از دلت که هی مدام حبسِ سینه است؟

نه می دهی؛ نه می بَری،نه می بُری ؛ نه می کَنی...

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/02/28ساعت 22:42  توسط علی مسعودی نیا  | 

حالا مگسم اما ،بی حوصله ی وِز وز

ارگاسمِ گیاهانم ، در حینِ فتو سنتِز

چشمان تو گازم زد، هاری به کزازم زد

مسلول و فلج کردم، در گوشه ی چشمت کِز

جای لبِ من شق شق،اُربیت زدی هی سق

ای خاک به فرقم که، حتی نشدم سقّز

از بس که ولم کردی،هی خون به دلم کردی،

مانده دلِ من دائم، در وضعیتِ قرمز

با این همه باز اکنون، از حد نزنم بیرون:

لب های تو ؟!...ها...شاید...،آغوشِ تو؟!!!...نه!!!! هرگز!...

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/02/22ساعت 20:22  توسط علی مسعودی نیا  | 

آمده ام جای مرا وا کنی

یا که مرا تنگِ خودت جا کنی

باز خفن وار تماشایی ام

دوست نداری که تماشا کنی؟

خسته شدم ...هی دهنم صاف شد

آمده ام تا تو مرا تا کنی

در دلِ شب های تو لولو شدم

تا مگر از ترس ،تو لالا کنی

خواستگار نفست گشته ام

بلکه بر این پنجره ها ، ها کنی

حاشیه ی چشم تو شکل من است

سعی نکن یکسره حاشا کنی!

در نفس و نبض تو حل می شوم

تا به دمی حلّ معما کنی

حال کمی زندگی ات می کنم

تا تو کمی مرگ مهیا کنی

تو برو و کلّ جهان را بگرد:

عمرن اگه لنگه مو پیدا کنی!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/02/16ساعت 1:41  توسط علی مسعودی نیا  | 

هی که خاتونی و خیلی روگردانی از شبیهِ من

من اما دیگر بر نمی گردم به سمتی که چشمم همیشه می گردد

کنار سنجاق ها و صندل و گلِ سر،

اصلن بیایی که چه گلی به سرت بزنم؟

رفتن ادامه ی طبیعی شبیهِ توست

که خیلی روگردانی از شبیه من

چرا دلت نمی سوزد برام؟

من غصه می خورم

درد می کشم

گریه می کنم

اصلن فکر کن که مادر من مرده

اصلن فکر کن من سرطان دارم!

این همه حرفِ دهن سوز دارم و دلت نمی سوزد برام

هی که خاتونی و روگردان از هر چه شبیه من

" من در آیینه رخِ خود دیدم،

و به تو حق دادم"

 شاید آینه اشتباه می کند

اما تو که اشتباه نمی کنی!

"زشت شده ام...

شبیه دوستان دبستانی ام..."*

خیلی زشت...

می خواهم از دیدن تو پرهیز کنم

می خواهم دوباره خودم را همین جا حلق آویز کنم

دلت خواست ، تماشا کن!...

 

*پی نوشت:با اجازه از بنفشه خانم فریس آبادی که سطری از شعرش را به طرز بی شرمانه ای دزدیدم!

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/02/14ساعت 21:8  توسط علی مسعودی نیا  | 

 

زمزمه هایم به چرا رفته اند

 

باغچه ها توی کما رفته اند

 

وای از این پنجره کُپ می کنم

 

آن همه تصویر کجا رفته اند؟

 

وای نریزند به روی سرم،

 

این همه فیلی که هوا رفته اند!

 

آن ممه ها قسمت لولو شده

 

خاک به گورم! ممه ها رفته اند

 

باز در این ثانیه ساموار پارُل،

 

آن همه جاکش همه جا رفته اند

 

شوی زنا شوییشان شسته شد

 

جمعِ کثیری به زنا رفته اند

 

خیل عظیمی پس از اتمامِ روز

 

تا شبِ مادر به خطا رفته اند

 

حیف هواهای غریبی که هی،

 

لای نفس هام به گا رفته اند

 

هرزگی شعر مرا هم ببخش

 

گر چه کمی هم به شما رفته اند...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/02/10ساعت 22:23  توسط علی مسعودی نیا  | 

تا به تاکید تو در ناحیه ی ناف قُرُق شد،

حَ حَ حرفم هَ همه تِ تِ تِ تکرارِ تُپُق شد

باز مایل شده بودم به هواهای عمودی

خاطرم نیست چه کردی به عمودم که افق شد...

گفته بودم که بیایی بکنم عقده گشایی

چه بگویم که همه عقده ام از دستِ تو عُق شد

خواب در ناحیه ی نافِ تو تا ولوله انداخت،

دوستت دارمِ من بادِ هوا ، دودِ چپُق شد...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/02/05ساعت 21:28  توسط علی مسعودی نیا  | 

دیشب که درونِ سرِ من جنگِ اُحُد بود

کرمی به تنم یکسره در آمد و شد بود

می ریخت به گوشم پیِ هم زوزه و عوعو

انگار که یک عالمه سگ توی کمد بود

از آینه هی چشمِ خودم تخلیه می شد

با لخته نگاهی که سراسیمه و قُد بود

بیدار شدم چشم در آیینه گشودم

آنجا نفسم راهیِ قصابی خود بود

خون بود روان از همه جای بدنم باز

بختِ منِ بد بخت از اول پریود بود

+ نوشته شده در  جمعه 1386/01/31ساعت 21:54  توسط علی مسعودی نیا  | 

الا یا ایها الساقی! پُرش کن باز از الکل ها

که عشق آسان نمود اول ، برای کُلّ اُسکُل ها

اصولن اِیوَل ای ساقی ، که پیپم باز می چاقی

وطبعن من به سوی تو ، بسی دارم تمایل ها

بیا ساقی به کاری شو! بیا دختر فراری شو!

که کسبت سکه خواهد شد ، خصوصن زیرِ آن پل ها

به می دروازه رنگین کن، به سمتم شوتِ سنگین کن

که دایی وار خواهم زد ، در آن دروازه من گل ها

شب تاریک و من پای پیاده اولِ جردن

کجا دانند حالِ من، در و دافِ پسِ رُل ها؟!

حضوری گر همی خواهی ، از او غایب مشو هرگز

وگر نه ثبت خواهی شد ، درونِ لیستِ مُنگُل ها...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/01/29ساعت 23:23  توسط علی مسعودی نیا  | 

چیزی نگذشته هنوز از بهار

حتی به زحمت انتهای فروردین

حتی به زحمت اکتشافاتِ شکوفه روی درخت

و من از بس که دارم می میرم

حوصله ام ته کشیده از ته

با کلی بامدادِ چرتی لاس می زنم

با وجودی که حتی به زحمت چارشنبه سوری تمام شده

به زحمت یا مقلب وارد قلوب شده

و هنوز رد سبزه ها روی آسفالت پیداست

از بس که دارم می میرم

باورم نمی شود که پروانه ی روی دستِ بنفشه پاک نشده!...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/01/21ساعت 20:27  توسط علی مسعودی نیا  | 

ثانیه هی به صورتم

باز کشیده می زند

حیف که گریه پیله ای

گِردِ تنم نمی تند

*

هر چه به بازیِ جنون

عیشِ کلاغ پر شدم

باز تو پر کشیدی و ،

عاقبتش دو در شدم

*

حال من و عواقبِ

این همه شعرِ یائسه

شاخِ نباتِ جنده ام

با تو نشد مقایسه

*

گیر نده عزیزِ من

باز به کله ام زده

نی لبکم شکسته و،

گرگ به گله ام زده

*

من به دو بیت دلخوشم

تو هوسِ دوبی کنی

خوش که بلیتِ مرگ را،

توی دلم OK کنی

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/01/20ساعت 23:59  توسط علی مسعودی نیا  | 

وول می خورد مترسکی لزج

توی فکر من شبیهِ دسته خر

من تمام شب نفس نفس

خواب های بی حیای تا به تا

چرخ می زند اتاق

چرخ می زند به گرد نافِ من

گوش می کند به اعترافِ من

لو که می روم جلو که می روم

سمتِ در تلو تلو که می روم

در کنارِ در مترسکی لزج

ایستاده روی کرت های خون

من بریده

من شکسته

من جنون...

منگِ این که در هوای پر زدن

بادبادکم چرا هوا نرفت؟!

در حوالیِ سرِ بریده ام،

هیچ کس به جز خودم به گا نرفت

هست خاطرم فقط که نصفه شب،

از شکافِ مادرم که رَد شدم؛

در هزار و احتمال و خرده ای

توی آسمانِ عُق رَصَد شدم...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/01/15ساعت 22:9  توسط علی مسعودی نیا  | 

مرده شویت ببرد عید که باز آمده ای

مثل سل ، مثل وبا ، مثل کزاز آمده ای

حیف از آن همه آرامش و کم حرفیِ برف

که توی بد دهنِ روده دراز آمده ای

مزرع سبز فلک شد همه از داسِ تو له

ملخ آسا ، شته گون، مثلِ گراز آمده ای

برف از ترس تو در چشمه پناهنده شده

بی خبر بود که تو غیرِ مجاز آمده ای

مسئله بودن ما بود و نبودن اما

مثلِ یک دردسرِ مسئله ساز آمده ای

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/12/28ساعت 21:48  توسط علی مسعودی نیا  | 

نوبتِ خون ، سیاهرگ، زخمِ زبانِ نیشتر

باز بزن رگم!بزن!باز...دوباره ...بیشتر!...

رقصِ جنون نیا که من، آخرِ رقصِ چِندِشم

گیر نده !که می شوم، از تو روان پریش تر

حضرتِ حرف و معجزه،وِر وِرِ پند و موعظه!

بس که شنیدم این دعا، از تو شدم کشیش تر

باز به سرقتم بیا! از خطِ سبقتم بیا

من که تمامِ عمرِ خود، بوده ام از تو پیش تر

بس که در این هوای گه، هشت گرو شده به نه

ششدرِ بسترم شده ، از اثراتِ جیش، تر

نوبتِ خون، مجالِ سگ، نوبتِ خطِ تیغ و رگ

باز بزن رگم!...بزن!...باز...دوباره...بیشتر!...

+ نوشته شده در  جمعه 1385/12/25ساعت 21:45  توسط علی مسعودی نیا  | 

دوباره درد می کشم

از این عبور بد لجی که باز مثل بولدوزر

میان پیچهای مغز من تلو تلو

عقب...جلو...

و باید از مخم عصب کشی کنم

نگاه تو چه حیرت مدوری ست!

و پلکِ تو سکونِ خنده آوری ست...

نه این که طعنه می زنم

که جای طعنه زخم و زخم طعنه بی اثر

ولی از آن زمان که بینِ ما

دوباره بیم اصطکاک می رود

مدام فکر می کنم،

که عشق ما ؛

شبی به فاک می رود...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/12/21ساعت 21:46  توسط علی مسعودی نیا  | 

یعنی تو باور کردی ؟ ...من که نه...اصلن

یعنی همین که چهل ساله ای دورت بگردد و من هی کف

یا که حامله باشی توی این رختخواب بی آب و علف؟!

حیفِ این همه جنین که توی الکل پرپر کردی...

من که نه...خودت ولی باور کردی؟

یعنی باور می کنی که حضرتی کنار صلیبت جفت کرده باشد

و این همه حرف مفت

که چاک دهانم را باز نکنم خیلی بهتر

خیلی از باز شدن خیلی چاک ها بهتر

حالا بی خیال که  اصولن مرا خر کردی

من که هنوز نه...خودت ولی باور کردی؟

باور میکنی که قیچی قیچی شده حرفم بریده بریده و حالا کور خوانده ای؛

کسی که توی باغ بیداد می خواند لابد مالِ شعرِ بنفشه بود

دختری که با شمعِ تولدش آتش گرفت توی شعر بهار

انسکلوپدیای من کجاست چلچله؟

انسیکلوپدیای من کجاست؟!

باز که انگاری شعرم را دو در کردی؟

چندان پیچیده نیست ...

یعنی من که قطعن...ولی خودت باور کردی؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/12/20ساعت 20:40  توسط علی مسعودی نیا  | 

هی که نمک به حرامی و نمی فهمم از کجا

نمی فهمم از کجا یک دفعه می آیی با لبخندی نسبتن ملیح

و با حالتی نسبتن کریه می لغزی لا به لای پیچ های گردویی مغزم

و می خوابانی مرا با چشم هایی گو د افتاده لنگم می کنی همان کنار

تا برایت نعره هایی بزنم در مایه های شور و نمک به حرامی

می دانم...می دانم عاشق نعره هامی

اما خدا وکیلی امروز تا حدودی اربعین است ،

و من به مناسبتِ غریبی کلی میگرن دارم...

+ نوشته شده در  شنبه 1385/12/19ساعت 20:41  توسط علی مسعودی نیا  | 

تقریبن تیرِ تو خورد به اینجاهام...

یعنی اینجاها یی که تو نیستی تیر خورده به شدت

یا جاهایی که تو بودی پر شده از حفره حفره حفره

و جایی شبیه شکمم سفره

و این که غیبتِ تو همیشه از حضورت ناگهانی تر

و جنونی که می فرستی برایم ، آنی تر

آنی تر از این که می رود لای زخمم ، تو بگو استخوان مثلن

خصوصن زخم تیری که هی حفره حفره

و دارم برایت شیرین کاری می کنم ماری که می کشم بیرون از گلو

حتی می خواهی گورم را از این که هست گم تر کنم برات؟

می رفتم همین حالا به خدا اگر فلج نبود پاهام

اما تیرِ تو خورده تقریبن به اینجا...اینجاهام

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/12/18ساعت 0:17  توسط علی مسعودی نیا  | 

...اما پرنده ای که دم غروب از روی نرده های بالکن پرید

گویا تمامِ مرا با تمامِ وجودش اریب می دید

که جای تمامِ پسرهای سینه کفتری

پرپرمی زنم لای بالشهام

جای لولیدن توی آغوشی که اسمی تکان دهنده داشت

گویا مرا اریب می دید پرنده که آینه هم کج شد

و قابهای روی دیوار کج شدند

و آدم های توی قاب ها ریختند روی خوابهای من

با سینه هایی که احتمالن کفتری بودند

و من توی بالشها اریب می شدم لای آغوشی تکان دهنده

و با صورتی خنده دار مو به مو لاس می زدم با گیسوهایی مفقود

به هوایی که از جرزِ پنجره تو می آمد و شبیهِ لب گرفتن بود

و مرا به جایی سمتِ نرده های بالکن دعوت می کرد

جا می شدم شاید اگر لای جرزِ پنجره صاف می شدم

اما پرنده ی دمِ غروب اریب می دید به شکلی غریب

و انگار اصرارِ عجیبی به مردن داشت ۰۰۰

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/12/14ساعت 18:30  توسط علی مسعودی نیا  | 

در من آدمِ قرمساقی هست

که مدام صدا می زند : بیا!

گاهی که می روم روبروی آینه حتی توی آینه حتی توی گلوی آینه حتی

نشان می دهد مرا به خودم و می آورد بالا حتی می آورد حالا حتی می آورد

پشت آینه حتمن آدمِ گنده لاتی هست

که حرف حساب سرش نمی شود حتی آخرش نمی شود حتی باورش نمی شود

با گریه ای که می گویم اشکِ چی؟ ...کشکِ چی حتی؟

که من اصلن سر ندارم حتی دوستِ دختر ندارم حتی

حتی ندارم خیلی از آن چیزها که دارند همه حتی

از دهنِ خانه ام حرف هایی در آمده شبیه آدمیزاد

شبیه دخترهای چاق حتی شبیه اتفاق حتی شبیه آدمی قرمساق حتی

که مدام صدا می زند : بیااااااااااااااااااااااا!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/12/10ساعت 20:23  توسط علی مسعودی نیا  |