تبليغاتX
حلق آویز
می خواهم خودم را همینجا حلق آویز کنم.دلت خواست تماشا کن

جیغ ِ ناقوسم و از ناله ی زنگ آویزان

مارم از شانه ی ضحّاک ِ دَوَنگ آویزان

من که در بعثت ِ خود سینه به دریا دادم،

یونس ِ مرده ام از حلق ِ نهنگ آویزان

از پس ِ آن همه تزریق ِ نفس توی رگم،

پوستی مانده که آن هم به سرنگ آویزان

باز دندان ِ شکسته...باز بازوی کبود

حلقم از هق هق ِ پیشانی و سنگ آویزان

باز شَل می زند این لحظه ی مادر به خطا

عقرب از عقربه ی ساعت ِ لَنگ آویزان

تنم از تیغه ی اخموی دو ابرو مجروح

گوشتم شرحه و از فکّ ِ پلنگ آویزان

سر ِ من منگ ترین جای جهان است انگار

نعشم از خرخره ی این سر ِ منگ آویزان

خسته عق می زنم از خود، بشود کاش امشب،

مرگ از چنگک ِ این سینه ی تنگ آویزان

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/29ساعت 23:21  توسط علی مسعودی نیا  | 

بيانيه شماره هزار و سي سگ و خرده اي سر دبير، مدير مسئول و صاحب امتياز حلق آويز

از آن جايي كه ما در عرصه ي شعر قلل مرتفعي را فتح نموده ايم و كارمان حرف ندارد ، و از آنجا كه دوستان در حلق آويز تمام اين خزعبلات را شعر مي گيرند و به بخش تفكيك موضوعي اين ساحت اينترنتي دقت نمي كنند كه مواضع (جمع موضوعات) ما در دو بخش آن لاين نگاري و دل نگاري طبقه بندي شده و ارتباطي به شعر هم ندارد و بنده هم به شعر ربطي ندارم و شعر هم متقابلن به بنده؛ فلذا طي اين بيانيه مراتب برائت خود را از هر گونه نيت شعري در نگارش اين سطور اعلام نموده و از مخاطبين گرامي خواهشمندم ، از من تقاضاي شعر ننمايند ، چرا كه بس كه كيفيت كارم بالاست ، مي ترسم شعرم دو در شود...

                                                   با تشكر

                                                      علي مسعودي نيا

                                                       همه كاره ي خفن وبلاگ حلق آويز و حومه

+ نوشته شده در  شنبه 1386/02/15ساعت 14:12  توسط علی مسعودی نیا  | 

امروز توی کارگاه شهید شدم...نه این که فکر کنی حالم گرفته شد ها!...نه...کلی هم خندیدم...خندیدم به حماقتِ خودم که گاهی فکر می کنم هر مزخرفی نوشته ام یک شاهکار است...که نیست البته...من آدم نازک نارنجی مزخرفی هستم...فروتنی نمی کنم ها!...نه به جانِ دوست...باکم نیست از این مزخرف بودن و حتی گاهی دوست دارم این شهادت ها را ...ولی وقتی زرشک تحویلم می دهند ، به طرز رقت انگیزی (لا اقل برای خودم) مظلوم می شوم و موقعیت گریه داری پیدا می کنم...حالا می خواهم بروم گریه کنم و بعد بروم مشق های فرانسه ام را بنویسم.پس چی فکر کردی؟...من شاعر انتلکی هستم که انش بر تلکش می چربد البته...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/12/10ساعت 20:15  توسط علی مسعودی نیا  | 

موهایم را بلند کردم

شاعر نشدم

کلاه کج گذاشتم

شاعر نشدم

سیگارهای قهوه ای کشیدم

شاعر نشدم

شب شعر رفتم

شاعرنشدم

شعر گفتم حتی

شاعر نشدم

خودکشی کردم

نشدم

حالا می خواهم همینجا خودم را حلق آویز کنم

دلت خواست، تماشا کن!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/12/08ساعت 19:6  توسط علی مسعودی نیا  |